آوای دل |
|
بهار هم هست همیشه هم بد نیست، بهار هم هست. یک بازی است، گاهی توپ توی دروازه ی حریف هم می خورد. می گفتی: آدم ها با کلمات مومیایی می شوند. کاش می شد آدم ها را با حس هایشان مومیایی کرد. میگفتم: مومیای به هر حال مرده است.به چه درد می خورد؟؟؟ می گفتی : بالاخره ردی هست، یک جور چراغ مثل چراغی که دارد جای آن جسدی می سوزد... بیچاره من لابد باید از این پنجره پرواز کنم .حتی اگر کلاغ ها بگیرندم. خدای پرنده ها خدای مهربانیست، لالایی می گوید برایشان و می خواباندشان. من نمی دانم مال من چه جنسی دارد ؟خدا کند از همان جنس مال پرنده ها باشد. من بی من، من مال توی قصه هاست .دل من مثل دل تو اسیر موعظه است. توی منگنه ی نباید ها و باید های که منطق امروز را گم کرده است. تو شکستی، صدای آن را شنیدم ،دلم می خواهد آن روزها را از خاطره ام پاک کنم. چه بارانی می آید. چنار را یکسره شست،گلدان های پشت پنحره آرام شدند. سیر از آب. انگار پشت شیشه کسی گریه می کند،صورت شیشه خیس خیس است.آن روز هم باران می آمد، باران ریز ریز یک بهار. حتمی زیادی دلکش بوده است ولی نه من می دیدم نه تو . هیچ چیز شفاف نبود حتی چشمهای تو که وقتی خیره می شدند مثل آینه آدم را صدا می زدند؛ نه مثل همیشه نبود، گرد داشت. سکوت بدی ما را از هم جدا کرد، من فریاد می کشیدم ،حرف می زدم ، بی آنکه حتی تو بشنوی. وفا پرده ی نازکی است و لباس ها تن نما. باید از کسی چیزی بخواهم و آنچه را می خواهم به کرسی بنشانم . با دهان کیپ شده حرف می زدم. این هنر را از که آموخته ام،یک هنر اجدادی است گویا... تباه شدی؟؟؟نمی دانم ولی می خواهم داد بکشم،همه چیز را در هم بکوبم و فرار کنم ،کجا؟ نمی دانم . در تو هم خجالت سر انجام باعث آن کار عجیب شد؟ حالا منم و این اشیای مرده که باید بر اساس خاطره منظمشان کنم. دیوانه بودی کمی،حتم دارم . می ترسم دیوانه هم بمانی. راستی تو هیچوقت نگفتی دوست داشتن چه بویی دارد؟باید بو داشته باشد، ولی تو به همه بوها کار داشتی جز این بو... نوشته شده توسط آوا تاریخ سه شنبه 1388/03/05 و ساعت 3:33 PM |+|
خداحافظ زمستان....
چه آرام آمدي و چه آرام در حال رفتني بدون خداحافظي حتي دستي هم به عنوان اشاره برايمان تکان ندادي تنها چند بار با باريدنت به آمدنت و بودنت اشاره کردي و حال با نباريدنت اشاره به عزم رفتنت داري... و چه سنگدلند مردماني که هيچ توجهي به رفتنت ندارند و تمام هم و غمشان آمدن آن ديگريست. نه به آن ديگري هم توجه ندارند، تمام توجه شان به لباسهاي نو و چيدن سفره هفت سين است. به راستي چند نفر از انبوه نفراتي که بر سر هفت سين مي نشينند، با شروع سال نو يا مقلب القلوب را نه فقط با زبان بلکه با دل نيزمي خوانند؟ و چند نفر از آنها که به نو شدن لباسهايشان توجه دارند به تازه شدن دلهايشان نيز... مي دانم که اندکند... دوست دارم دستانت را بگيرم و مانع از رفتنت شوم به راستي چند نفر به اين کار تصميم گرفته اند؟ چند نفر پاکي و صداقت و يکرنگي تو را به هزار رنگي بهار ترجيح داده اند؟ چند نفر؟ نمي توانم... به تنهايي نمي توانم مانع از رفتنت شوم. به راستي که همانند کودک معصومي هستي که در حالي لب مي گزد با چشماني اشک باربه پستوي خانه پناه مي برند، تو هم هماني که به پستوي خانه دل پناه مي بري... و چه معصومي تو و چه زيباست چشمان اشکبارت... و چقدر يکرنگي، به يکرنگي صداقت به رنگ سپيد... و چه کس تا به حال يکرنگي بهار را ديده است؟ چرا هيچ وقت خودش را به درستي نمايان نميکند؟ گاهي چشمانش اشکبار است و گاهي با تابش مستقيم آفتاب بر لبش چه کسي او را مي شناسد؟ تازه داشتم به وجود يکرنگي و صداقت پي مي بردم در زير دانه هاي برفت. که چه بي باک و با محبت مي باريدند تنهايم نگذار... تو به مانند آنهایی که با تو آمدند و قبل از تو رفتند تنهایم نگذار... با تو عاشق شدم...نگذار اين اين صداقت را به دست فراموشي بسپارم تنهايم نگذار... داشتم با تو حرف مي زدم... چرا نمي ماني؟ بمان با چشمهاي اشکبارت بمان با زيبايي هايت بمان.. رفتي؟ چه زود رفتي و چه آرام خداحافظ خداحافظ زمستان... و سلام بهار هزار رنگ.... خوش آمدی... بهارتان مبارک نوشته شده توسط آوا تاریخ سه شنبه 1387/12/27 و ساعت 11:34 PM |+|
سپندارمذگان یا والنتاین سپندارمذگان ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بهعنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بهعنوان نماد عشق میپنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب میگرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان میگرفتند. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن میگرفتند و با سرور و شادمانی روزگار میگذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهانبینی ایرانیان باستان است. روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۶ بهمنماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است. این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد. در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود… بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق! والنتاین و سپندار مذگان بر همه عشاق مبارک نوشته شده توسط آوا تاریخ شنبه 1387/11/26 و ساعت 5:32 PM |+|
بازم جواب نامه یه آشنا(بادبادک) هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم بازم سلام امروز به دنبال حس جدیدی دلم به نا کجا آباد سر زده است،بغض نا مردی در گلویم چنبره زده و اشکهایم در پی مسیر گونه پیدا می شوند.... باز هم دلم شور است....مثل همیشه...درست مثل قدیم... راه رفتن روی ابرها نرم است ،اما سقوط هر لحظه ممکن ،بارها سقوط کردم و بارها دیگران باعث سقوط روح و احساسم شدند. با دستهایم بال می زنم ولی پرواز را بلد نیستم ،هیچوقت بلد نبودم یعنی هیچکس یادم نداد بال بزنم،فقط از سر دلسوزی مرا از زمین بلند کردن . گاهی وقتا هم با محبتهای الکی و حرفای بی خودی باعث شدن بیشتر به زمین بخورم و حتا صدای شکستن بالهای احساسم رو بشنوم،صدای خرد شدن و ریز ریز شدن غرورم...خیلی وقتا با اینکه خودم بلد نیستم باعث شدم خیلی ها بال زدن و پریدن یاد بگیرند. دلم حسابی پار ه پارست از بسکه دادمش به این و اون به خاطر یه قطره محبت ،بارها بخشیدمش، یه دونست ،آخه هر آدمی یه دل که بیشتر نداره ولی بارها عین طفل یتیمی که به خاطر یه ذره محبت خودش رو به دامن هر کسی می اندازه پی محبت اما بی خودی بود اشتباه کردم،هیچکس به فکر دیگری نیست استفاده و لذت باید همراه باشه هیچکس تو را تنها و به خاطر خودت نمی خواهد... یادته اون وقتا با هم می گفتیم باید با هم باشیم تا نهایت زمانه تا باقی وجود تا انتهای عالم فانی که همه می روند عاشقانه بمانیم. می خواستیم از کران تا کران تا بلندای قله های سپید خوشبختی تا اوج آسمان با هان دستهایمان که حکم دو بال نازک را داشت پرواز کنیم ،با هم که بودیم خوشبخت بودیم ولی همیشه می گن جوری زندگی کن که بدبختی صداتو نشنوه. شاید انقدر صدای خنده های ما بلند بود که غول بدبدختی صدامونو شنید . قلبم مثل آتشکده ای متروک سرد و بی روح شده چرا وقت خوشبختی ما هم تمام شد منم مثل تو نفهمیدم. انگاری خواب زده شدیم آدمهای بی احساسی شدیم که برای عشق هیچ اولویتی قائل نیستند .شدیم اسیر ذهن یا بهتر بگم شیفته و فریفته زندگی .عشق ورزیدن شهامت می خواد که همه ندارند. چند سال از خاطره تلخ مشترکمون می گذره شاید بهتر باشه به بدبختی بی هم بودن خاتمه بدیم و دوباره مثل گذشته یک روح بشیم در دو بدن... خیلی وقتا آدما تو زندگیشون کاری می کنن که بعد از انجامش پشیمون می شن... گفتی می خوای بری، به کجا؟؟؟؟ رفتن دل می خواد داری؟؟؟؟گفتی که دیگه اینجا نمیای ولی امیدوارم که بیای.ایندفعه اگه خواستی جواب بدی ایمیلتو واسم بذار یا به ایمیلم جواب بده. به همه سلام برسون... من اونقدرها هم که دیگران در موردم فکر می کنن بی احساس نیستم .بازم میگم یا علی مددی... نوشته شده توسط آوا تاریخ دوشنبه 1387/11/07 و ساعت 4:53 PM |+|
جواب نامه یه آشنا بنام خداوند عشق آفرین فقط سلام ... می خوام جواب نامه بدم همیشه جواب نامه دادن واسم سخت بوده باید جواب نامه یه آشنا رو بدم که همونجوری که خودش گفته نمی تونم حدس بزنم کیه آخه خودش گفته من آی کیوم پایینه ولی شاید بتونم حدس بزنم کی هستی ولی اینجا... واسم نوشتی یه زمان واست عزیز بودم ولی بعدا فهمیدی که منم یکی از اون نامردای عالمم.محض اطلاع بادبادک عرض می کنم گاهی وقتا زمانه بازیایی داره که باعث می شه آدما به نامردی کردن رو بیارن... گفتی فکر نمی کردی که مرگ مامانم روی من یکی تاثیر بذاره ولی گذاشت...خدا واسه هیچکس نخواد خیلی سخته تحملش سنگ می خواد. گفتی تو مگه احساسم داری؟؟؟ نمیدونم بی احساس بودنو از اطرافم یاد گرفتم .فکرمی کنم اینطوری بهتر باشه...حال بابا و خواهرمو پرسیدی اونا خوبن به لطف اطرافیان... راستی تو را با ما چه کار مگه نگفتی من خیلی پستم؟؟؟؟؟ چفدر خوبه آدم واسه یه ذره هم که شده خودش باشه و اون نقاب لعنتی رو از روی صورتش برداره و واسه خودش بگه،واسه خودش دوست داشتنی باشه،دل من که از دستم شاکیه،می دونم چرا... ولی آدمیزاده دیگه یه دفعه متنفر میشه و یه دفعه دل می بازه. قانون نداره.... ولی تنها چیزی که خوب می دونم اینه که صبور بودن خیلی سخته ولی بهترین راه... می گن واسه نوشتن باید احساس داشت ،تنهایی،عاشقی،خوشحالی،ناراحتی،غصه و ... من الان نمی دونم چه احساسی دارم . از بیرون خوشحالم و مدام مجبورم بخندم تا به دیگران ثابت کنم بهترین شرایط رو دارم ولی از داخل غمگینم و ناراضی،به خاطر اینهمه غم که داره رو دلم سنگینی میکنه و هیچ سنگ صبوری ندارم،تنها کسی که منو هیچوقت تنها نمی ذاره خداست،خداست که تو بدترین شرایطم آدمو تنها نمیذاره. این وسط گیر کردم،خوب فکر کنم اینا علائم دیوانگی خفیف باشه،بازم خدا رو شکر مال من خفیفه ،هر کس دیگه ای جای من بود با این همه گرفتاری مبتلا به دیوانگی شدید می شد.وای که آدم گاهی چقدر احتیاج به محبت دارهاصلا من فکر می کنم ما بخاطر این که محبت ببینیم محبت می کنیم.اگه همه ما می دونستیم که چقدر می تونیم روی دیگران تاثیر گذار باشیموضع اینجوری نبود،مطمئنم که بهتر بود... ولی کجاست کسی که آدمو درک کنه و حرف آدمو بشنوه... می دونی گاهی شنونده بودن آدم رو آزار می ده .حس رادیو بودن اصلا خوب نیست.فردا هم روز توست ولی من در غم امروزم که شاید عاشقانه تر می شد گذراند... حقیقت چیز دیگری است که نه من فهمیدم نه تو...آخه اینجا یه مشکلی هست ،تو در دنیای خود غوطه وری و من در دنیای تو... تو هم به خانواده ات سلام برسون در هر حال منم به سبک خودم میگم یا علی مددی... نوشته شده توسط آوا تاریخ جمعه 1387/10/20 و ساعت 10:36 AM |+|
یلدا بی او... چهارمین یلدای بی او بودن هم گذشت... چهار یلداست که مادر رو کنارم ندارم.این یلدا هم بدون او در اشک و آه گذشت.انگار همین دیروز بود آخرین یلدایی که مادر داشتم... خنده ها و محبت هایش رو هیچوقت از یاد نمی برم... دی ماه برام یاد آور پرکشیدن مادره،اول زمستان هشتاد و سه روزی که مادرم پر کشید... گاهی وقتا فکر میکنم چقدر زود از پیش ما رفت،مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ام و ستوده ام، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم. مادر فراموشت نمی کنم و همیشه دوست دارم ،یلدات مبارک.... نوشته شده توسط آوا تاریخ یکشنبه 1387/10/01 و ساعت 5:7 PM |+|
گورستان عشق در کویر تشنه ی عشق من آبی ترین ستاره ام را به تماشا نشسته ام
گورستان عشق قدم میزدم خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود . پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتی برگ ها را کنار زدم دیدم .... اون دل همون کسی بود که باعث شده بود دل من خیلی پیش ها بمیره . نوشته شده توسط آوا تاریخ سه شنبه 1387/02/24 و ساعت 10:38 PM |+|
سلام خداحافظ از شوق به هوا به ساعت نگاه میکنم حدود سه نصف شب است چشم میبندم که مبادا چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا میپرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است آری از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم سال هاست که مرده ام پیست میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی.... پیاده روی گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را میان مردمی که حدودا میخرند و حدودا میفروشند در بازار بورس چشمها و پیشانی ها و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد... اعتراف من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم! عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم! کودکان را دوست دارم ولی ز آئینه می ترسم! سلام رادوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم پس هستم اینچنین می گذرد روز و روزگارمن! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! رو در رو برای اعتراف به کلیسا می روم روی در روی علفهای روئیده بر دیوارکهنه می ایستم و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم بخشیده خواهم شد به یقین علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند زیباترین شعر دنیا آب آب بابا آب بابا آب آ ا نوشته شده توسط آوا تاریخ شنبه 1386/08/12 و ساعت 11:17 AM |+|
قرار بود بیایی... قرار بود بیایی،نیامدی ای مرد و این نیامدنت از زمانه سیرم کرد تمام عمر نشستم کنار این جاده به این امید که شاید سوار این جاده تبر به دوش بیاید به جنگ این بت ها که دین خویش در آرد ز چنگ این بت ها بیاید آنکه طلوع خجسته ای دارد کسی که مادر پهلو شکسته ای دارد دوباره تیز کند ذوالفقار مولا را و قطعه قطعه کند ابن ملجمی ها را و کوچه،کوچه بگردد مدینه را شاید بیاورد همان قاتلان زهرا را سوار باد شود سمت کربلا برود که انتقام بگیرد دو دست سقّا را به جسم مرده ی ما روح تازه ای بدمد دوباره زنده کند با دمش مسیحا را بهار را برهاند ز چنگ این پاییز که غرق لاله نماید کویر دنیا را بهار باش و فراری بده زمستان را بیا و باز بیاور پیام باران را بیا که بی تو تمام جهان گرفتارند و شاخه های درختان برایمان دارند دوباره ندبه به پایان رسید و من تنها نشسته ام به امید اجابتی آقا چقدر گریه کنم ندبه های غربت را و جمعه های غم انگیز بی نهایت را غروب جمعه رسید و نیامدی ای مرد و این نیامدنت از زمانه سیرم کرد نوشته شده توسط آوا تاریخ جمعه 1386/05/19 و ساعت 12:22 PM |+|
خداحافظ عشق ....!
نوشته شده توسط آوا تاریخ سه شنبه 1386/03/01 و ساعت 8:44 PM |+|
|
|||