تبليغاتX
آوای دل

آوای دل

عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...

اين شب هم تمام شد . يعني دارد صبح مي شود؟ تراشه هاي نور دارند کوه را هاشور مي زنند .دستگاه سرد مرا صدا مي زند. يعني ستاره به اتاقم مي آيد؟؟باز هم ارتباط صفحه اي با صفحه ديگر... با زبان مشترکي که زبان بي خون است. چه اسارتي است وقتي زبانت را با خط غير مي خواني.
مگر مي شود ستاره ي فارسي را جور ديگري نوشت اما ستاره اي خواند که مي شناسي؟؟ ستاره دارد روشن مي شود، نه خاموش شد. ديوانه چه بد مي نويسد. مي نويسد "ترانه مرد ." ديوانه  دارد صبح نيامده شعر مي گويد. حوصله ندارم بگذار برود. 

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت 2:23 PM توسط آوا |


همیشه هم بد نیست، بهار هم هست. یک بازی است، گاهی توپ توی دروازه ی حریف هم می خورد... 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت 3:33 PM توسط آوا |


 

چه آرام آمدي و چه آرام در حال رفتني بدون خداحافظي حتي دستي هم به عنوان اشاره برايمان تکان ندادي تنها چند بار با باريدنت به آمدنت و بودنت اشاره کردي و حال با نباريدنت اشاره به عزم رفتنت داري...



ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 11:34 PM توسط آوا |


سپندارمذگان

ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 5:32 PM توسط آوا |


 

 

هیچ اگر سایه  پذیرد ما همان سایه هیچیم

  بازم سلام  

امروز  به دنبال حس  جدیدی  دلم به نا کجا آباد سر زده است،بغض نا مردی در گلویم چنبره زده و اشکهایم در پی مسیر گونه پیدا می شوند....

باز هم دلم شور است....مثل همیشه...درست مثل قدیم...

راه رفتن روی ابرها نرم است ،اما سقوط هر لحظه ممکن ،بارها سقوط کردم و بارها دیگران باعث سقوط روح و احساسم شدند.

با دستهایم بال می زنم ولی پرواز را بلد نیستم ،هیچوقت بلد نبودم  یعنی هیچکس یادم نداد بال بزنم،فقط از سر دلسوزی مرا از زمین بلند کردن . گاهی وقتا هم با محبتهای الکی و حرفای بی خودی باعث شدن بیشتر به زمین بخورم  و حتا صدای شکستن  بالهای احساسم رو بشنوم،صدای خرد شدن  و ریز ریز شدن غرورم...خیلی وقتا با اینکه خودم بلد نیستم باعث شدم خیلی ها بال زدن و پریدن  یاد بگیرند.

دلم  حسابی پار ه پارست  از بسکه دادمش به این و اون به خاطر یه قطره محبت ،بارها بخشیدمش، یه دونست ،آخه هر آدمی یه دل که بیشتر نداره ولی بارها عین طفل یتیمی که به خاطر یه ذره محبت خودش رو به دامن هر کسی  می اندازه پی محبت اما بی خودی بود اشتباه کردم،هیچکس به فکر دیگری نیست  استفاده و لذت باید همراه باشه  هیچکس تو را تنها و به خاطر خودت نمی خواهد...

یادته اون وقتا با هم می گفتیم  باید  با هم باشیم تا نهایت زمانه تا باقی وجود تا انتهای عالم فانی که همه می روند عاشقانه بمانیم. می خواستیم از کران تا کران تا بلندای قله های سپید خوشبختی تا اوج آسمان با هان دستهایمان که حکم دو بال نازک را داشت پرواز کنیم ،با هم که بودیم خوشبخت بودیم ولی همیشه می گن جوری زندگی کن که بدبختی صداتو نشنوه. شاید انقدر صدای خنده های ما بلند بود که غول بدبدختی صدامونو شنید . قلبم مثل آتشکده ای متروک سرد و بی روح شده چرا وقت خوشبختی ما هم تمام شد منم مثل تو نفهمیدم.

انگاری خواب زده شدیم آدمهای بی احساسی شدیم که برای عشق هیچ اولویتی قائل نیستند .شدیم اسیر ذهن یا بهتر بگم شیفته و فریفته  زندگی .عشق ورزیدن شهامت می خواد  که همه ندارند.

چند سال از خاطره تلخ مشترکمون می گذره شاید بهتر باشه به بدبختی بی هم بودن خاتمه بدیم و دوباره مثل گذشته یک روح بشیم در دو بدن...

خیلی وقتا آدما تو زندگیشون کاری می کنن که بعد از انجامش پشیمون می شن...

گفتی می خوای بری، به کجا؟؟؟؟ رفتن دل می خواد داری؟؟؟؟گفتی که دیگه اینجا نمیای ولی امیدوارم که بیای.ایندفعه اگه خواستی جواب بدی ایمیلتو واسم بذار یا به ایمیلم جواب بده.

به همه سلام برسون...

من اونقدرها هم که  دیگران در موردم فکر می کنن بی احساس نیستم .بازم میگم یا علی مددی...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 4:53 PM توسط آوا |


بنام خداوند عشق آفرین

فقط سلام ...

می خوام جواب نامه بدم همیشه جواب نامه دادن واسم سخت بوده باید جواب نامه یه آشنا رو بدم که همونجوری که خودش گفته نمی تونم حدس بزنم کیه آخه خودش گفته من آی کیوم پایینه ولی شاید بتونم حدس بزنم کی هستی ولی اینجا...

واسم نوشتی یه زمان واست عزیز بودم ولی بعدا فهمیدی که منم یکی از اون نامردای عالمم.محض اطلاع بادبادک عرض می کنم گاهی وقتا زمانه بازیایی داره که باعث می شه آدما به نامردی کردن رو بیارن...

گفتی فکر نمی کردی که مرگ مامانم روی من یکی تاثیر بذاره  ولی گذاشت...خدا واسه هیچکس  نخواد خیلی سخته تحملش سنگ می خواد.

گفتی  تو مگه احساسم داری؟؟؟ نمیدونم بی احساس بودنو از اطرافم یاد گرفتم .فکرمی کنم اینطوری بهتر باشه...حال بابا و خواهرمو پرسیدی اونا خوبن به لطف اطرافیان...

 

راستی تو را با ما چه کار مگه نگفتی من خیلی پستم؟؟؟؟؟

 

چفدر خوبه آدم واسه یه ذره هم که شده خودش باشه و اون نقاب لعنتی رو از روی صورتش برداره و واسه خودش بگه،واسه خودش  دوست داشتنی باشه،دل من که از دستم شاکیه،می دونم چرا... ولی آدمیزاده دیگه یه دفعه متنفر میشه و یه دفعه دل می بازه. قانون نداره....

ولی تنها چیزی که خوب می دونم اینه که صبور بودن خیلی سخته ولی بهترین راه...

می گن واسه نوشتن باید احساس داشت ،تنهایی،عاشقی،خوشحالی،ناراحتی،غصه و ...

من الان نمی دونم چه احساسی دارم . از بیرون خوشحالم و مدام مجبورم بخندم تا به دیگران ثابت کنم بهترین شرایط رو دارم ولی از داخل غمگینم و ناراضی،به خاطر اینهمه غم که داره رو دلم سنگینی میکنه و هیچ سنگ صبوری ندارم،تنها کسی که منو هیچوقت تنها نمی ذاره خداست،خداست که تو بدترین شرایطم آدمو تنها نمیذاره.

این وسط گیر کردم،خوب فکر کنم اینا علائم دیوانگی خفیف باشه،بازم خدا رو شکر مال من خفیفه ،هر کس دیگه ای جای من بود  با این همه گرفتاری مبتلا به دیوانگی شدید می شد.وای که آدم گاهی چقدر احتیاج به محبت دارهاصلا من فکر می کنم ما بخاطر این که محبت ببینیم محبت می کنیم.اگه همه ما می دونستیم که چقدر می تونیم روی دیگران تاثیر گذار باشیموضع اینجوری نبود،مطمئنم که بهتر بود...

  ولی کجاست کسی که آدمو درک کنه و حرف آدمو بشنوه...

می دونی گاهی شنونده بودن آدم رو آزار می ده .حس رادیو بودن اصلا خوب نیست.فردا هم روز توست ولی من در غم امروزم که شاید عاشقانه تر می شد گذراند...

حقیقت چیز دیگری است که نه من فهمیدم نه تو...آخه اینجا یه مشکلی هست ،تو در دنیای خود غوطه وری و من در دنیای تو...

تو هم به خانواده ات سلام برسون

در هر حال منم به سبک خودم میگم  یا علی مددی...

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت 10:36 AM توسط آوا |


 

 

چهارمین یلدای بی او بودن هم گذشت...

چهار یلداست که مادر رو کنارم ندارم.این یلدا هم بدون او در اشک و آه گذشت.انگار همین دیروز بود آخرین یلدایی که مادر داشتم...

خنده ها و محبت هایش رو هیچوقت از یاد نمی برم...

دی ماه برام یاد آور پرکشیدن مادره،اول زمستان هشتاد و سه روزی که مادرم پر کشید...

گاهی وقتا فکر میکنم چقدر زود از پیش ما رفت،مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ام و ستوده ام، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.

مادر فراموشت نمی کنم و همیشه دوست دارم ،یلدات مبارک....

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 5:7 PM توسط آوا |


در کویر تشنه ی عشق من آبی ترین ستاره ام را به تماشا نشسته ام
دیگر نمی خواهم جسدی را که در سردخانه ی قلبم به یادگار نگاه داشته ام با خود حمل کنم
هر کجا که میروم یاد و خاطره اش آزارم میدهد عذاب می کشم
هزاران بار خواسته ام اورا در
گورستان ابدی دفن کنم اما......................
ولی هر بار که نگاهم به او می افتد ناقوس دلم برمی آورد که
دست نگه دار.........
عقلم به من راه سلامت را می نمایاند اما دلم از روی آتش می گذرد و مرا می سوزاند
همیشه اوست که در من حرف آخر را می زند
و من
به حکم او در اتش جهنم عشق
خاکستر می شوم......

 

گورستان عشق قدم میزدم خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود . پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتی برگ ها را کنار زدم دیدم .... اون دل همون کسی بود که باعث شده بود دل من خیلی پیش ها بمیره .

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 10:38 PM توسط آوا |



حسین پناهی - hossein panahi

از شوق به هوا

 به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام

 

 پیست

 میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

 این بود زندگی....

 

 پیاده روی

 

گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را

میان مردمی که حدودا میخرند و

حدودا میفروشند

در بازار بورس چشمها و پیشانی ها

و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

 

 

اعتراف

 

من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبانها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی ز آئینه می ترسم!

سلام رادوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

  

رو در رو

 

 برای اعتراف به کلیسا می روم

روی در روی علفهای روئیده

بر دیوارکهنه می ایستم

و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند

 

زیباترین شعر دنیا

 آب         آب

بابا        آب

بابا        آب

 آ          ا

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 11:17 AM توسط آوا |


 

 

قرار بود بیایی،نیامدی ای مرد

 

و این نیامدنت از زمانه سیرم کرد

 

تمام عمر نشستم  کنار این جاده

 

به این امید که شاید سوار این جاده

 

تبر به دوش بیاید به جنگ این بت ها

 

که دین خویش در آرد ز چنگ این بت ها

 

بیاید آنکه طلوع خجسته ای دارد

 

کسی که مادر پهلو شکسته ای دارد

 

دوباره تیز کند ذوالفقار مولا را

 

و قطعه قطعه کند ابن ملجمی ها را

 

و کوچه،کوچه بگردد مدینه را شاید

 

بیاورد همان قاتلان زهرا را

 

سوار باد شود سمت کربلا برود

 

که انتقام بگیرد دو دست سقّا را

 

به جسم مرده ی ما روح تازه ای بدمد

 

دوباره زنده کند با دمش مسیحا را

 

بهار را برهاند ز چنگ این پاییز

 

که غرق لاله نماید کویر دنیا را

 

بهار باش و فراری بده زمستان را

 

بیا و باز بیاور پیام باران را

 

بیا که بی تو تمام  جهان گرفتارند

 

و شاخه های درختان برایمان دارند

 

دوباره ندبه به پایان رسید و من تنها

 

نشسته ام به امید اجابتی آقا

 

چقدر گریه کنم ندبه های غربت را

 

و جمعه های غم انگیز  بی نهایت را

 

غروب جمعه رسید و نیامدی ای مرد

 

و این نیامدنت از زمانه سیرم کرد

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 12:22 PM توسط آوا |


به نام نوازنده تار شکسته دل
سلام یاران
عاشقی دردی است که بی آن نه من و نه تو و نه هیچ انسانی که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست. دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید.
عاشقی زیباست همچون لحظه دیدار .عاشقی زییاست......


بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
BAHAR20


آرشیو مطالب

مرداد 1388

خرداد 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384


لینک دوستان

روی قلب وحید<<حرف دل>>
بروبچ باحال
برگه های سپید
تحفه درويش
قلب شکسته
eYesHoT
نوت بوک مجانی می خواهی؟
واگویه ها
روز بارانی
عشق و نفرت
خيلي باحال
نوشته هاي من
عشق ممنوع
کلبه اي به اندازه ما دو تن
آسمان بي ستاره
عشق و شعر
کلبه عشق
فقط قناري نه چيز ديگه
آواي مهر
ماه شب شعر من
سلامم را تو پاسخگوی
اين بار تولد کي...؟
سایه ماه
گیلانه
طـــراح قـــالــب
*احساسی ترین نوشته ها*
کد نوحه برای وبلاگ
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
free cod music Weblog
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید بلاگفا


فالنامه

FreeCod Fall Hafez