تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
سلام خداحافظ

حسین پناهی - hossein panahi

از شوق به هوا

 به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام

 

 پیست

 میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

 این بود زندگی....

 

 پیاده روی

 

گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را

میان مردمی که حدودا میخرند و

حدودا میفروشند

در بازار بورس چشمها و پیشانی ها

و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

 

 

اعتراف

 

من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبانها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی ز آئینه می ترسم!

سلام رادوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

  

رو در رو

 

 برای اعتراف به کلیسا می روم

روی در روی علفهای روئیده

بر دیوارکهنه می ایستم

و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند

 

زیباترین شعر دنیا

 آب         آب

بابا        آب

بابا        آب

 آ          ا

 

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1386/08/12 ساعت 11:17 AM |

قرار بود بیایی...

 

 

قرار بود بیایی،نیامدی ای مرد

 

و این نیامدنت از زمانه سیرم کرد

 

تمام عمر نشستم  کنار این جاده

 

به این امید که شاید سوار این جاده

 

تبر به دوش بیاید به جنگ این بت ها

 

که دین خویش در آرد ز چنگ این بت ها

 

بیاید آنکه طلوع خجسته ای دارد

 

کسی که مادر پهلو شکسته ای دارد

 

دوباره تیز کند ذوالفقار مولا را

 

و قطعه قطعه کند ابن ملجمی ها را

 

و کوچه،کوچه بگردد مدینه را شاید

 

بیاورد همان قاتلان زهرا را

 

سوار باد شود سمت کربلا برود

 

که انتقام بگیرد دو دست سقّا را

 

به جسم مرده ی ما روح تازه ای بدمد

 

دوباره زنده کند با دمش مسیحا را

 

بهار را برهاند ز چنگ این پاییز

 

که غرق لاله نماید کویر دنیا را

 

بهار باش و فراری بده زمستان را

 

بیا و باز بیاور پیام باران را

 

بیا که بی تو تمام  جهان گرفتارند

 

و شاخه های درختان برایمان دارند

 

دوباره ندبه به پایان رسید و من تنها

 

نشسته ام به امید اجابتی آقا

 

چقدر گریه کنم ندبه های غربت را

 

و جمعه های غم انگیز  بی نهایت را

 

غروب جمعه رسید و نیامدی ای مرد

 

و این نیامدنت از زمانه سیرم کرد

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1386/05/19 ساعت 12:22 PM |

خداحافظ عشق ....!
 

 

 

من سيلي خور عشقم !
سيلي خور تمام لحظه هاي زمان
كسي كه حس مي كرد صداي باران آخر عشق است
و كبوتر قاصديست كه همتا ندارد !
ستاره چشمك مي زند تا شبي، كسي در اين وانفساي زندگي اميد وارانه زندگي كند...
كسي كه منتظر است !
مي خواهي صادقانه بگويم...
تمام شد !
شكست .... نه ....نه... سكوتم نه !
دلم !
و له شد ... احساسم!
تمام شد ...
تكراري شد ...
عشق .... انتظار .... سكوت
نه نفسم تمام نشده
اين منم كه وداع مي كنم با تو ... با تنهايي خود !
كوله بارم پر شد از نبودنت !
سفر ....! چه زيباست ...!
و عشق چه تلخ ... به تلخي گريه هاي نا تمام من !
به سردي دستان انتظار!
ديگر خدا نگاهم نمي كند ...!
هر چه صدا مي زنم
به در خانه اش مي كوبم
جوابم را نمي دهد.... حرفي نمي زند
در مقابل ما حرفي براي گفتن ندارد
برديم آبروي عشق را ... آبروي منتظر بودن... آبروي خدا را !
حرفي نزن ...
من خيلي وقت پيش تمام شدم ... خيلي وقت پيش .... اما تو نديدي !
نه.... خيال نكن بينا هستي ...
اَه....طعم گس عشق ... !
نه براي من طعمي ندارد....
فقط بوي مرگ مي دهد ..... بوي مردن در چنگال بي رحمش ...
خيلي وقت است به آخر خط رسيدم و نقطه گذاشتم پايان بودنم !
وقتي بودم تو هيچوقت نفهميدي كه هستم .....
حالا ميروم كه شايد بفهمي بودم ....
اما مي دانم خيالم باطل است ...!
تو هيچوقت نخواهي فهميد كه من بودم
بودم .... بودم....
اين چند وقت كه اينجا پر سه مي زدم و فقط براي تو يك سايه بودم
ببخش اگر سايه ام بي رنگ بود !
من سايباني بودم كه آفتاب را به تو داد نه سايه را !
ببخش....!
اما دلم را نمي دانم ... شايد بخشيد ...
و همه دلهايي كه براي من به وسعت آسمان پاك بودند و پر از عشق
و هميشه هر وقت هر زماني دلم مي گرفت و هق هق امانم را مي بريد
حتي سراغشانم آرامم مي كرد
مي خواهم مرا به خاطر بسپاريد نه به خاطره ها !
و بخشش مرا براي بي صداي مردنم پذيرا باشيد !
و تو ....
سعي كن مرا به خاطره ها بسپاري مثل هميشه !
خداحافظ عشق ....!

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 8:44 PM |

رویا....
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي
بيگمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان بزير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بيگمان شهزاده اي والاست
دختران سر مي شكند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق پندار
شايد او خواهان من باشد
ليك گويي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطر آگين
برگ سبزي هم نميچيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان براه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مقصد او ... خانه دلدار زيبايش
مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند
كيست پس اين دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست ... آري ... اوست
آه اي شهزاده اي محبوب رويايي
نيمه شبها خواب ميديدم كه مي آيي
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره بسي دور است
ليك در پايان اين ره ...قصر پر نور است
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
بازهم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده حيران
زير لب آهسته ميگويند
دختر خوشبخت ...!
|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1386/01/31 ساعت 3:51 PM |

آن شب


 

 آن شب كه بوي زلف تو با بوسه نسيم
مستانه سر به سينه مهتاب مي گذاشت
با خنده اي كه روي لبت رنگ مي نهفت
چشم تو زير سايه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شكفت گل تازه اميد
كز چشمه نگاه تو باران مهر ريخت
پيچيد بوي زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خيالم و با بوي گل گريخت
آنجا كه مي چكيد ز چشم سياه شب
بر گونه سپيد سحر اشك واپسين
وز پرتو شراب شفق بر جبين روز
گل مي شود مستي خندان آتشين
آنكا كه مي شكفت گل زرد آفتاب
بر روي آبگينه درياچه كبود
وز لرزه هاي بوسه پروانگان باد
مي ريخت برگ و باز گل نوشكفته بود
آنجا كه مي غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شكوفه زرين ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
دامان كوه بود چو گيسو به پيچ و تاب
آنجا كه مهر كوه نشين مست و سرگران
بر مي گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنيان نازك مهتاب مي شكفت
نيلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا كه مي چكيد سرشك ستاره ها
بر چهر نيلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوي شبنم لغزنده شهاب
مهتاب مي كشيد به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خيال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سايه اميد كه دنبال آرزوست
دل نيز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آخ! كه در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون كوكب سحر بدرخشيد و جان سپرد
خاموش شد ستاره بخت سپيد من
وز نواميد غم زده در سينه ام فسرد
برگشتم از تو هم كه در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمي بيشتر نزيست
برگشتم و درون دل بي اميد من
بر گور عشق گم شده ياد تو ميگريست

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1385/11/26 ساعت 12:42 PM |

یارای دلم

 

 

 برای او که قلب و روحم در چنگش اسیر است.

مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي
اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي
زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي
من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي
آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي
چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي


 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1385/11/16 ساعت 11:16 AM |

گم کرده راه...

 

 غريبي بودم و گم كرده راهي
 مرا با خود به هر سويي كشاندند
 شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند

ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
 زهر بام و دري سر مي كشيدم
 به هر بوم و بري پر مي گشودم

اميد خسته ام از پاي ننشست
 نگاه تشنه ام در جستجو بود
 در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
 رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

دو تنها و دو سرگردان،
دو بي كس ز خود بيگانه،
 از هستي رميده از اين بي درد مردم،
 رو نهفته شرنگ نااميدي ها چشيده

دل از بي همزباني ها فسرده
 تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده

 مپرسيد ، اي سبكباران مپرسيد!
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
 چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
 كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1385/10/03 ساعت 8:49 AM |

بی وفا


 با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
 ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
 به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي
 دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي
 ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها
منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا
 با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
 ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
 ببين بغض شكسته ام رو نمي گم ديره يا زوده
 اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره مونده
 واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي
 نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي
 با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم
 هنوز هم توي اين غربت برات معناي آوازم
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
 ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1385/08/06 ساعت 8:49 AM |

فزت و رب الکعبه

 

اما مولا لباس احرام به تن میکند و قدم در راه حج میگذاردحج خونینی که

 سرنوشت مولا را رقم میزند که ز کعبه تولد و زمحراب شهید گردد ناگهان

 لباس احرام خورشید رنگ خون میابد و زمین وزمان بهم میریزد واشک ماتم

 وفراق یار است.قلب رمضان شکافته شده و خون است که بر زمین

 میچکد.منادی بین زمین وآسمان ندا بر میاورد:به خدا قسم اساس هدایت

 وروشنگری را ویران کردند،و....چشمه های نور وپرهیزکاری را بستندو فقط

 صدای مولا بود که در پهنه ی جهان طنین انداخت:فزت و رب الکعبه

ای عجب سرور دین شاد شد از آین ضربه

شادمان گفت همی فزت ورب الکعبه

اما چه شمشیری بود که فرق امیر رمضان را شکافت و قدرت فرود آمدن بر

 آن را داشت؟

به فرقت کی اثر میکرد شمشیر؟! گمانم ابن ملجم هم یا علی گفت!!!

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1385/07/23 ساعت 12:16 PM |

او


 در اين عيش خوش عشاق اگر چه لب فرو بستم
ولي باور بداريدم که من از بود " او " مستم
 من از مه روي شيرينم , فقط خال رخش ديدم
 نميدانم چه شد بر من؟ که ناگه از درون جستم!
 برون از عالم خاکي , دمي با " او " نشستم من
 زدم پيمانه اي با " او " بشد دل , از کف و دستم
 بگفتا دلبر طناز :"دلت از من چه خواهد؟ گو 
" بگفتم:"باش و با من مان,که هردم با تو من هستم!

 

در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را كه در يك زندگي , در يك بودن زندگي را به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته وفريادم زير شلاق سايه ها شكسته كوير بي تاب تنم در تمناي دستان تو ميسوزد با من بمان

حتي به اندازه يك لحظه

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1385/07/15 ساعت 1:5 PM |

تو...

 

تو شیشه ای و حجم صدا را شکسته ای

عصیانگری که قائده ها را شکسته ای

شد تکه تکه زورق هستی به جزر تو

مدی کشیده ٬ حد خدا را شکسته ای

هر وقت دیدمت به نگاهت ظنین شدم

آیینه ای که سیر نما را شکسته ای

بد نام میو ه ای شده عالم گناه توست

لعنت به تو ٬که حجت ما را شکسته ای

شیطانی و به جلد ملک بعد ربنا

وردی شدی و ارج دعا را شکسته ای

من در تلاطم و تو در نیل اضطراب

فرعون زاده ای که عصا را شکسته ای

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1385/07/09 ساعت 12:47 PM |

می توانی ...

 

می توانی به من آرامش باران بدهی

یا به آرامش من رخصت طو فان بدهی

مي توانی که در اندیشه من رخنه کنی 

 و به این قافیه ها معنی عصیان بدهی

 یا من از روم توام یاکه تو از زنگ منی 

می توانی که بر این قائله پایان بدهی

من که از جهل تنم تا به ابد می سوزم 

می توانی به تنم آیه عمران بدهی

آه وقتی که تو باشی به کسی حاجت نیست 

 می توانی که خدا باشی و فرمان بدهی

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1385/06/26 ساعت 0:36 AM |

یوسف زهرا

 

 

بي تو تمام لحظه هايم ساکت و سرد

اي التيام هر غم و بيماري و درد

دل بسته ام هر شب به ديدار تو مهدي

بنما نظر بر قلب بيمارم تو مهدي

آدينه ها را مي شمارم تا بيايي

آخر بگو اي مونس زهرا کجايي

اي انتظار عاشقان مهدي زهرا

با من بخوان شعر حضور بي صدا را

بال پرستوها  همه فرش قدومت

شالي ز گلهاي شقايق روي دوشت

آيينه حق آيه ي انا فتحنا

موعود من اي يوسف زيباي زهرا

ياران تو در انتظارت بي قرارند

در سايه خورشيديت کاشانه دارند

اي يوسف گمگشته ي زهراي اطهر

آنک بيا از انتهاي  بدر و خيبر

از ديدگانم خون چکد،مهدي کجايي

شب به سحر بيدار مانم تا بيايي

صد خاطره دارم از من از اعجاز نامت

مهدي بيا تا جان دهم در راه پاکت

 

 

 

نیمه شعبان. عید عاشقان بر شما مبارک باد

سبز باشید و پاینده در پناه حق

 

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1385/06/18 ساعت 1:2 AM |

ِقضاي عشق

 

 

    خنده کن اي دوست که من حسرت دل قضا کنم

نيست مگر نوبت ما ،دين دلم ادا کنم

 

    شور در افکنم بيا ياري اين فقير کن

دست مرا بگير تا غلغله اي به پا کنم

 

    هيچ نگو که دير شد، دور فلک به نام ما

من ز حضور دايمت خانه دل بنا کنم

 

    روح مرا جلا بده ، صيقل آينه بده

دست به دست من بده تا که دلم فدا کنم

 

    نوبت خنده من و عشوه گري هاي تو شد

خواهم از اين بندِ تبه، جمله تن رها کنم

 

    شوق من و نگاه تو ، دست من و دامن تو

اين گره هاي کور را با نظر تو وا کنم .

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1385/06/11 ساعت 9:15 AM |

تو می آیی...
 

تو مي آيي
کجا يا کي؟
نمي دانم

تو مي آيي
پس از شب هاي دلتنگي
براي صبح يکرنگي
نمي دانم

تو مي آيي
براي باور بودن
دمي با عشق آسودن
نمي دانم

تو مي آيي
نگاهت آشنا با من
سلامت بوي پيراهن
نمي دانم


تو مي آيي
پس از باران
به دستت شاخه اي ريحان
نمي دانم

تو مي آيي
سبک چون پر
براي لحظه ي برتر
نمي دانم

تو مي آيي
چو آيينه
دلت شفاف و بي کينه
نمي دانم

تو مي آيي
براي من
براي کوري دشمن
نمي دانم

تو مي آيي
تنت شبنم
دلت بي غم
نمي دانم

تو مي آيي
خدا با تو
تمام لحظه ها باتو
نمي دانم

تو مي آيي
تو مي آيي
چرا امشب نمي آيي؟
نمي دانم

 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1385/06/06 ساعت 11:11 PM |

آبی-خاکستری-سیاه

 

برای اونی که آرزو میکردم خواننده شعرم باشد:

من هنوز از عطر نفس های تو سر شار سرور

چشم من ٬چشمه زاینده اشک

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب ٬

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود.

شب تهی از مهتاب٬

شب تهی از اختر٬

ابر خاکستری بی باران٬ پوشانده

اسمان را یکسر.

ابر خاکستری بی باران دلگیر است٬

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!

                                                                       سخت دلگیر تر است.

شوق باز آمدن سوی توام هست٬

                                                 -اما٬

تلخی سرد کدورت در تو٬

پای پوینده ی راهم بسته.

وای٬باران-باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما٬

-چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه٬

عاقبت هستی خود را دادم.

آه سر گشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا؟

در پی گمشده ی خود٬ به کجا بشتابم؟

تو اگر باز کنی پنجره را ٬

من نشان خواهم داد ٬ به تو زیبایی را.

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد.

زندگی رویا نیست.

زندگی زیباییست.

می توان٬بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی.

می توان ٬از میان فاصله ها را برداشت.

قصه ی شیرینیست .

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد.

باز هم قصه بگو٬

تا به آرامش دل٬

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک٬اما ایا

باز می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

من چه می دانستم٬

دل هر کس دل نیست

قلبها٬ز آهن و سنگ

قلبها٬بلی خبر از عاطفه اند

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو بد بختم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

-هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟

-هیچ

تو همه هستی من٬تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟

-همه چیز

تو چه کم داری؟

-هیچ.

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

-راستی شعر مرا می خوانی؟

نه٬دریغا٬هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

-کاشکی شعر مرا می خواندی!-

گاه می اندیشم٬

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی٬روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را ٬بی قید

و تکان دادن دستت که٬

-مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که٬

-عجیب٬عاقبت مرد؟

داستانها دارم٬

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو.

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو٬

بی تو می رفتم٬ تنها

و صبوری مرا٬کوه تحسین می کرد.

با من اکنون چه نشستها٬خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشیهاست.

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم؟

خا نه اش ویران باد!

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستیست

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد؟

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند.

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1385/06/05 ساعت 11:29 AM |

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست
.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت
.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما
...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست
.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را
.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است
.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 
|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1385/06/03 ساعت 10:23 PM |

بلای جان


 

همچو نسيم ازين چمن پاي برون كشيده ام
شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد
 گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام
 حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود
 تا تو زمن بريده اي من ز جهان بريده ام
تا به كنار من بدي بود به جا
 قرار دل رفتي و رفت راحت از خاطر آرميده ام
 چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون
 اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو
 تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1385/06/02 ساعت 10:15 AM |

عید مبعث مبارک...
                    

 محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود.او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت می گذرانید.ـ آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق دراندیشه بود كه ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید:بخوان!ـ محمد درهراسی به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!ـ این بار محمد بابیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم.صدا پاسخ داد:ـ بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید، آدمی را از لخته خونی آفرید، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترین است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بیاموخت.و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند.

بعثت رسول عشق و ایمان. نیکی و عرفان. حضرت محمد مصطفی( ص) بر شما تهنیت باد. امید است در سایه خداوند متعال و فرستاده اش محمد امین سبز باشید و پایدار. ایام به کام....

 


|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1385/05/30 ساعت 10:20 PM |

سودای غم...

 

اشک چشمم اثري در دل ِ جانانه نکرد

 آخر اين سيل، رهي باز در آن خانه نکر

د آنچنان کرد به جان، آتش ِ سوداي غمت

کاتش شمع، ببال و پر پروانه نکرد

 مست و آسيمه سر، از خانه برون آمد و هيچ

رحم بر حال ِ دل ِ عاشق ديوانه نکرد

 جز غم ِ خانه بر انداز تو اي گنج مراد

 غم عشق دگري، در دل ِ ما خانه نکرد

 گردش ِ چشم سيه مست تو را، هر کس ديد

 نظري بر مي و بر گردش پيمانه نکرد

دوش واعظ سخن از روضه ي رضوان مي گفت:

خرّم آنکس که چو من، گوش به افسانه نکرد ...

 

 

 

 

کسی مثل هیچکس

من همانم که همچون هيچکس در تنهايي کساني قدم ميگذارم و آنها را در آيينه ي بي کسي و در تابلوي رسوايي نشان همگان مي دهم.

 من همانم که بي نشان در بي کسي همگان به دنبال کسي مي گردم که هيچ بودنم را به يکتايي تبديل کند .

پس مرا ياري ده که با درد بي کسي بسازم و يا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هيچکسي بيابم تا با هم به مرز يکتايي رسيم و در يک قدمي پايان به سرآغاز آغاز برسيم...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1385/05/29 ساعت 10:10 PM |