تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
شب...
 

شب سردی است٬ و من افسرده٬

راه دوری است٬و پايی خسته٬

تيرگی هست٬و چراغی مرده٬

می کنم٬ تنها٬از جاده عبور:

دور ماندند ز من٬ادمها.

سايه ای از سر ديوار گذشت٬

غمی افزود مرا بر غم ها٬

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی٬

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر٬صحر نزديک است:

هر دم اين بانگ برارم از دل:

وای اين شب٬چقدر تاريک است!

خنده ای کو که به دل انگيزم؟

 قطره ای کو که به دريا ريزم؟

صخره ای کو که بدان اويزم؟

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/03/31 ساعت 6:18 PM |

خدا خواست...

 
خدا خواست اینقدر تنها نباشم گل باغ بی برگ و بارم تو باشی

شنیدم که می آید از سمت باران بهاری که امیدوارم تو باشی

چه می شد اگر روزگارم تو باشی بهارم تو باشی خزانم تو باشی

فقط یک هوس دارم اینکه همیشه به هر جا که پامیگذارم تو باشی

کمی کودکانه اما نمی شد که اسب تو باشم سوارم تو باشی

صدا کن که در حجم این بی کسی ها کنار تو باشم کنارم تو باشی

تو باشی بعد از تو دنیا نباشد تو باشی شب و روزم تو باشی

خدا خواست چشمم براه تو باشد که مهتاب شبهای تارم تو باشی


|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/03/30 ساعت 11:8 AM |

حرف آخر...

 

 

دفترم جنس تو و سایه هایت نیست

شک ندارم که شعر بی تو گریست

حس و معنای شعر یعنی تو

بی تو معنای شعرهایم نیست

راستی از خودت نمی پرسی

آنکه با لحظه لحظه های تو زیست

تا زگلها چرا کناره گرفت

گوشه ای در خودش شکست و گریست

گفت از آن دقیقه های قشنگ

آن خیال خوشی که با تو یکی است

سرد و بی روح سایه اش پاشید

صفر با تو که باشد بیست

می گذاری و می روی باشد

حرف آخر همیشه خواهش نیست...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/03/29 ساعت 5:5 PM |

شب نگاه تو...

حتی شب نگاه تو همرنگ من نبود

موسیقی اش  به تلخی آهنگ من نبود

قلب  تو هیچوقت در این روزگار  بر

دلتنگ من  دلتنگ مرگ عاطفه نبود

جنگ به دل نزد  شب مهتاب و شعر من

وقتی که تار موی  تو در چنگ من نبود

این حادثه  که ورد زبان پرنده هاست

جنگ تو بود و پنجره . نه جنگ من. نبود

آخر چقدر تهمت بیهوده می زنی

گفتم شکستِ آینه از سنگِ من نبود

هرگز اشاره ای گذرا  به دشمن

در دفتر قدیمی فرهنگ من نبود...

 

 

تو را همیشه به خاطر دیگران متهم می کنند و دیگران را به خاطر تو ...

اینک برای تو چه فرق می کند که در جدال شیشه و سنگ  شیشه بمانی یا سنگ شوی...

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1384/03/28 ساعت 4:29 PM |

صنما...

صنما به تو دل دارد خو

نکند به دری دیگر رو

نسپرده به جایی سر را

ننهاده قدم در هر کو

دل و دین که به یغما بردی

زده ای ره من از هر سو

نشناسم سر خود از پا

که به چوگان تو هستم گو

من و عشق تو عیاری بس

که به غیر تو دیاری کو

تا نوشیدم می بی رنگی

رستم از عالم رنگ و بو

زین پس منم و جانی شیدا

قلبی مفتون که کند هوهو

تا نوری به دلم بخشی

گوید بی من و ما هر دم هو...

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/03/26 ساعت 11:53 AM |

نمی دونم نازنینم...

نمی دونم نازنینم که کدوم حرف تو رو آزرد

یا کدوم ترانه من تو رو مثل گلی پژمرد

نمی دونم نمی دونم که چی گفتم تو شنیدی

چه  خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی

اگه روزی تو نباشی بین ما راهی نباشه

نمی دونم کی می تونه که برام مثل تو باشه 

اگه روزی تو نباشی  یا بری ازم جدا شی

نمی دونم  تو می تونی  عاشقی دوباره باشی؟

این پرنده دل من نمی تونه پر بگیره

تو رو می خوام در کنارش بال و پر از سر بگیره

آخه حیفه پر نگیره پشت ابرا رو نبینه

حیفه اینجا تک و تنها  تو قفس بی کس بشینه...

***

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/03/25 ساعت 5:8 PM |

معبودم...

قلبم به یاد تو می تپد و نگاهم تو را می جوید

معبودم...

هنگامیکه به شبهای تیره و تار شباهت داشت و هنگامیکه یاءس را از دریچه دیدگانم به خود نزدیکتر یافتم  عشق تو در آسمان تیره و ظلمانی قلبم  طلوع کرد. در افق مقدس عشق تو زندگی را باز یافتم.

وجود تو . نگاه تو. بوسه تو . آغوش تو هرکدام رشته عمر مرا به دست گرفت و حلاوت و شیرینی به من بخشید...

قلب و جان من . دیده و روح من

با آرزوی تا همیشه با تو بودن زنده خواهم ماند...

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/03/24 ساعت 8:21 PM |

وداع...
  می روی برو

       بخدا می سپارمت

آمدنت بهاری بود

        و رفتنت بهاری دیگر

و من همچنان خواهم ماند

در انتظار لحظه ای برای دیدار

بخدا می سپارمت

               برو یاد کن

از خاطرات با هم بودن

من تمام خیالاتم

سراسر فکریست

                 برای یافتن رازهای یک آشنایی

شب می گذرد

و صبح دل انگیز

                     بر پرندگان مهاجر سلامی دوباره خواهد کرد

                     آشناترین دوست روزگاری مرا ترک خواهد کرد

و یادش

      به گرمای

            یک روز آفتابی

                     در من خواهد ماند

من تو را در برابر چشمانم بسیار خواهم دید

تنهاییت را حس خواهم کرد 

                      و دلم را بیدار

خنده ای بر لبانم

                 از تولد یک آشنایی دیگر.

***

می روی برو

         بخدا می سپارمت

         اما یادت

                      خاطراتت

                                       و صدایت

        تا همیشه با من خواهد بود...

                                                

 

                                                     

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/03/22 ساعت 0:12 AM |

تشکر...

سلام عزیزانم ...

خیلی خوشحالم که تونستم دوستانی مثل شما پیدا کنم که با من همدردی کنن . از همه شما که منو با نظراتتون دلگرم می کنید ممنونم .من نمی دونم اگه شما نبودید با این همه غم و غصه چه می کردم . به هر حال شادم از اینکه همراهانی مثل شما پیدا کردم...

سبز باشید یه واسطه نوری که از وجود منیر شما  پهنه و گستره گیتی را فروزان کرده و این ساتعه شاید ادوار و قرون آینده تجلی و تبلور نیابد...

  

 

ای یار سفر کرده:

دل بی تاب من با عشق تو می جوشد

و  با یاد تو می خروشد

آنجا که تو روزی نفسی جای گرفتی

آنجا روم و گریه کنان جای تو بوسم...

 


دلبری زیبا چشم که ابروانش بی شباهت  به خنجر بران نیست  دل نویسنده شوریده حال مرا با تبسم نگاهش شکار کرد.

به او گفتم با دل زخم خورده من چه کار خواهی کرد؟

گفت :هیچ. نگاهی هم بر آن نخواهم انداخت.

پرسیدم: پس چرا شکارش کردی؟!

پاسخ داد: شکارچی بی رحم است. شکار می کند ولی دل به شکارش نمی بندد...

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/03/20 ساعت 10:39 AM |

خداحافظ...
 

       

 

 خداحافظ برای تو چه آسان بود

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی بود...

 

خیلی سخته اونی که عاشقشی برای جدایی از تو  و رسیدن به عشق جدیدش بهونه ای نداشته باشه و تو رو به  خیانت متهم کنه . بهت بگه که دیگه نمی خوادت . بهت بگه دیگه حرفات واسش قشنگ نیست. دیگه چشمات واسش رنگی نداره .دیگه حتی نمی خواد تو رو ببینه...

خیلی سخته بخوای از اونی که فکر می کردی دیدگان درخشنده اش از صافی قلبش حکایت می کرد جداشی . خیلی سخته پیمانی رو که با قلبت بستی بخوای بشکنی . اونم بخاطر کسی که فکر می کردی لبخند و نگاه گیرایش نشانه مردانگی اش است..

بخاطر کسی که قدر وفای تو رو ندانست . دل به دیگری بست و روی عهد و پیمانش پای گذاشت و رفت و بهونه ای بهتر از اتهام خیانت به تو پیدا نکرد . کسی که حتی اونقدر مرد نبود که بگه عاشق کس دیگه ای شده .

از من روی پنهان کرد تا دیگه چشمان سست پیمانش رو نبینم . ولی نمی دانست تماشای دل از دیده نیست...

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/03/19 ساعت 11:38 AM |

گفتم برو...

گفتم برو اي بود من اي تار من اي پود من

 آتش مشو دودو مکن اينگونه نابودم مکن

عشق تو شد دمساز من آغاز من پايان من

  بندي شدم بازم مکن ديئانه از نازم مکن

غافل مشو از ياد من بشنو دمي فرياد من 

  اينگونه ناشادم مکن گفتم که آزادم مکن

آخر تو هستي جان من ايمان من پيمان من

ديگر پريشانم مکن رو بر غريبانم مکن

سرمايه ي سو داي من اي عشق آتش زاي من

از عالمي پروا مکن  عاشق شدي حاشا مکن

آخر بگو اين شور وشر در قلب تو دارد اثر؟

با بوسه اي همچون عسل گفت از تو قدري بيشتر...

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/03/18 ساعت 2:29 PM |

عاشق بی احساس...

 

سلام دوستان .

از تمام عزیزانی که منو با نظرات خودشون دلگرم می کنن ممنون  شعری که می نویسم یکی از دوستان خیلی عزیزم صاحب وبلاگ عاشق بی احساس برام فرستادن . نوشتم تا شما هم از خوندنش لذت ببرید... 

 

من تموم قصه هام ، قصه توست
اگه غمگین ، اگه غمگین ، اون از غصه توست،
یه دفه مثل یه آهو ، توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود ، گله گرگ رو ندیدی
دل نبود توی دلم ، تو رو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز ، به کمینت نشینن
الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو ؟
اگه تو این بیابونا ، خاری بره به پای تو،
یه دفه مثل پرنده ، قفس عشق رو شکستی
پر زدی تو آسمونها ، رفتی اون دورها نشستی
دل نبود توی دلم ، گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه ، نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکر و خیالت
من ، من تموم قصه هام ، قصه توست
اگه غمگین ، اون از غصه توست
...
یه دفه ، مثل یه شمع ، داشتی خاموش میشدی
اگه پروانه نبود ، تو فراموش میشدی
آره پروانه شدم ، که پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو ، به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم ، که راحت بشه خیالم،
دارم از تو مینویسم ، تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتی بگو ، تا بازم بگم برات
اینقدر میگم ، تا خسته شم ، با عشق تو شکسته شم
...

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/03/18 ساعت 0:6 AM |

با تو بوده ام...

 

با تو بوده ام هميشه و در همه جا  با تو نفس کشيده ام .

 با چشمان تو ديده ام  مرا از تو گريزي نيست .

چنانچه جسم را از روح و زمين را از آسمان و درخت را از آفتاب

 تو دليل حيات من بوده و هستي                

و چنان با اين دليل زيسته ام که باور کرده ام    

علت بودن من تو هستي

پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اين است.

٭ ٭ ٭

در سينه ام دلي است پر از مهر و اشتياق        قرباني تو باد که کس بهتر از تو نيست

٭ ٭ ٭

 

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/03/17 ساعت 12:3 PM |

نی لبک...

 

به نام هستي بخش

 

 

ني لبک  امشب بيا زاري کنيم

تا فلک آواي خود جاري کنيم

ني لبک امشب غم طغيان نمود

خانه ي قلب مرا ويران نمود

مرهم زخم دل زارم تويي

روشني بخش شب تارم تويي

راوي حال بد مجنون تويي

از جدايي از جفا دل خون تويي

با نوايت غم زدل پر ميکشد

جام مستي را دلم سر ميکشد

           

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/03/16 ساعت 9:16 PM |

سارا

سلام عزیزان 

اینبار براتون دوتا از شعرای عزیز ترین دوستم ( سارا )که دو سال است فوت شده رو براتون می نویسم ...

 

 

 

درميان نفس ياس نگارم تنهاست     

يار را باده بدست است و بهاري بر پاست

 

همه شب در غم بيداري تو بي تابم     

که چه ها رفته به جانانم و جانم تنهاست

 

 

 

در کفش هايم ذره اي از غبار انتظار نيست

که همه در باران شسته شدند

سخت ترين کار در دنيا مي داني چيست؟

تا ماه بالا رفتن ؟

از باغ ستاره ها ستاره چيدن؟

از کوه استواري وام گرفتن؟

نه ! سخت ترين کار دنيا

بر لبانت گل لبخند نشاندن است

در کفش هايم ذره اي  از غبار انتظار نيست

پس اين گل کي مي شکفد .

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/03/16 ساعت 1:27 AM |

گریز و درد...

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بو سه پر حسرت تو را

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفتن به خود آبرو دهم

رفتم مگو که چرا ننگ بود

عشق من و نیاز من و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یک باره از ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرگ زندگی

رفتم که در سیاهی  یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش یک گور و زندگی

من از دو چشم روشن و گریان  گریختیم

از خنده های وحشی طوفان گریختیم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ  شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شوم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

  در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1384/03/14 ساعت 10:1 AM |

برگرد...

تقویم را ورق زده ام بی تو بارها

اما ندیده ام اثری از بهارها

پاشیده اند خاک زمستان در این هوا

پوشیده اند پنجره را از غبارها

حوای من که نیست در این باغ بی گمان

خشکیده است ریشه سیب و انارها

برگرد و تازه کن تب روز الست را 

ای تا ابد به جان من از شرار ها

آری نصیبه ازل من  بیا و باز

در هم بپیچ  دفتر این تازه کارها

پاییز صفحه صفحه ورق می خورد هنوز

برگرد تا دوباره بیاید بهار ها...

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/03/12 ساعت 9:34 AM |

هر جا که روم دلم پریشان گردد

از ماتم یار رفته گریان گردد

گر این دلکم کنون فتاد در غمها

با آمدنت دوباره خندان گردد....

 

 

در بهار آرزوهایم

               تو را می بینم 

                                  و تو  حتی

                                       یک شاخه محبت از مهربانی باغ دلم

   نمی چینی   

 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/03/11 ساعت 2:5 PM |

دلم گرفته...

دلم خیلی تنگه دیشب دوباره خواب مامانم رو دیدم مامان گلم که شش ماه پیش پر پر شد و این روزگار نامرد اونو از ما گرفت  . دلم اونقدر شرفته که حتی با ریختن بلور های  اشکم هم آروم نمی شه . دلم برای مامانم تنگ شده شب یلدای گذشته آخرین شبی بود که با مامانم سر کردیم . شب یلدایی که  اگه می دونستم صبحش قراره چه بلایی سرمون بیاد آرزو می کردم که هیچوقت صبح نشه . هر کی می رسه می گه تقدیره شما این بوده . آخه چرا روزگار اینقدر نامرده که مامان  قشنگمو اینقدر زود از ما گرفت. مامانم رفت و ما رو با هزار تا غم و غصه تنها گذاشت.

 رفتی و غمت در دل مال منزل کرد

آری غم تو از تو وفادار تر است

 

رفتی و دیگر نمی بینم تو را

خاطراتت را در این غمخانه پنهان می کنم

گر سراغت را بگیرم زین سفر بر گشته ای

هستیم را در کف اخلاص مهمان می کنم

گر چه می دانم نمی آیی ولی هر دم زشوق

سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم

 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/03/11 ساعت 10:3 AM |

   YOU ARE THE LOVE OF MY LIFE

OUR LOVE TOGETHER IS THE PRETTIEST TO ME

 

تو عشق زندگیم هستی . زیباترین کلام در زندگی ام عشق ما به یکدیگر است.

 

 

THE WORLD IS A BETTER PLACE WHEN  YOU ARE NEAR. ITS MISERABLE WHEN YOU ARE FAR

 

آنگاه که در کنار منی دنیا جای بهتری است و در نبود تو تیره و تاریک است.

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/03/11 ساعت 9:34 AM |

تب بی خبری...

عاقبت در تب یک بی خبری

می روی تا دل من را ببری

می روی نرم و سبک از کف من

دل به یار دگری می سپری

و چه ساده تو در آن اوج عطش

از کنار دل من می گذری

صبر کن روی لبم می خشکد

تو فقط اشک مرا می نگری

می روی خاطره ها می ماند

غرق اشکی تو ولی شعله وری

در بر هرکه نشستی خوش باش

گرچه بی من همه دم در به دری

دست پر می روی و می خوانم

می روی تا دل من را ببری...

نرنجم که با دیگری خو کنی       تو با من چه کردی که با  او کنی

 

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/03/10 ساعت 10:29 PM |

دوزخی...

گویند دوزخی بود عاشق و مست

قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشت همچون کف دست

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/03/10 ساعت 4:46 PM |

هشیار...

بنام معبود پاييز و عشق و دلبستگي...

هشيار کسي بايد کز عشق بپرهيزد

وين طرح که من دارم با عقل نياميزد

آنکس که دلي دارد آراسته معني

گر هر دو جهان باشد در پاي يکي ريزد

فضل است اگر خواني عدل است اگر داني

قدر تو نداند آن کز زجر تو بگريزد

تا من به تو پيوستم  راه همه در بستم

جايي که تو بنشيني بس فتنه که برخيزد

سعدي نظر از رويت کوته نکند هرگز

ور روي بگرداني در دامنت آويزد...

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/03/10 ساعت 3:36 PM |

چشمهای مرا به چشمهایش گره زد

بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد

او رفت ولی نه طبق قانون وداع

یک بار فقط به شیشه پنجره زد

 

زندگی یعنی از عشق مردن و با پرواز پرستو ها  به اوج آسمان رفتن...

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/03/10 ساعت 1:1 PM |

دوستان در هوای صحبت یار زر افشانند

ما سر افشانیم

دلارآم گر شمشیر زند  سر نگردانیم

رخ نماییم

سلام یاران

امروز روز دومی هست که در این وبلاگ می نویسم . از دوستانی که نظر خودشونو نوشتند ممنون مخصوصا از سعید  عزیز و سامی عزیز .  بازم برام نظراتتون رو بنویسید. خوشحال می شم .

خلوت نشین میکده تان

 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/03/09 ساعت 7:27 PM |

شرح پریشانی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید 

داستان غم پنهانی من گوش کنید

روزگاری من و دل ساکن کوهی بودیم

ساکن کوه بت عربده جویی بودیم

بسته سلسله  سلسله مویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من و شهرت زیبایی او

بس که دادم شرح دلاآرایی او

شهر برگشت ز غوغا و تماشایی او

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/03/09 ساعت 1:8 PM |

love

 love is  to weave the cloth with threads drawn form your heart. love is  to build a house with affeection.

my love is loke an ocean  it goes down  so deep .
my love is  like  a song that  goes  on  and on forever. my love is  like a rose  whose beauty you want to keep.

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/03/09 ساعت 1:0 PM |

بنام او که آنقدر آه کشیدم تا او را برایم فرستاد و هم او که تو را از من باز پس ستاند

 

امروز روز مرگ من است مرگ احساسم مرگ عاطفه هایم ...

امروز او می رود و مرا با یک دنیا غم تنها می گذارد.

فکر اینکه چگونه بعد از این بی او سر کنم دیوانه ام می کند.

او می رود بی آنکه بداند دوستش دارم.

آه زمانه...

آخرین بازیت را هم با من کردی و تنها دلخوشی ام را از من گرفتی .

هرکه نداند تو که می دانی او حق مسلم من بود  چرا که او هدیه ای بود که خداوند برای من تنها فرستاده بود.

پس چرا تو ای زمانه نامراد تنها دلخوشی زندگیم را از من گرفتی...؟

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/03/08 ساعت 5:29 PM |

فراموشش کن...

فراموشش کن...

گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن

تا کجا چشم به این جاده فراموشش کن

دست بردار از او خاطره بازی کافیست

فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشینند هنوز

دل که در دره نیفتاده فراموشش کن

گفتم این  تکه غزل را بفرستم نزدش

دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن

به شما بر نخورد پای غزل بود و شکست

اتفاقی است که افتاده فراموشش کن

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/03/08 ساعت 1:35 PM |

نگاهت را ...

بنام او که با تقدیم شمس به فریاد مولانا رسید...

تو حتی آنقدر شمس نماندی تا مولانا بودن را بیاموزم 

 

نگاهت را...

نگاهت را نمی بخشم تو تنها عشق من بودی

تو را با دیگری دیدم که غرق گفتگو بودی

با او آهسته می رفتی سراپا محو او بودی

همین بود آن وفایی را که می گفتی ؟!!

همین بود آن صفایی را که می گفتی؟!!

تو که خود اینچنین بودی چرا روزم سیه کردی؟

تو را با دیگری دیدم که غرق گفتگو بودی

با او آهسته می رفتی سراپا محو او بودی

صدایت کردم و بر من چو بیگانه نظر کردی

نگاهت را نمی بخشم تو تنها عشق من بودی

چه شبهایی که من با یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

نگاهت را نمی بخشم تو تنها عشق من بودی

نگاهت را گناهت را نمی بخشم نمی بخشم...

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/03/08 ساعت 1:16 PM |