تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
غروب...

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/04/28 ساعت 11:33 PM |

دریا

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/04/28 ساعت 12:8 PM |

بیا که...

بیا که خسته ام از این گریه های پنهانی

که شعر مانده و یک روح رو به ویرانی

کجاست دست نسیمی که باز بگشاید

دو دست پنجره بر این غروب بارانی

چنین که چله نشستم به کومه تردید

چنان چو صاعقه امد غمی به مهمانی

بیا و با دلم از ان ستاره صحبت کن

که بی بهانه گذشت از شبی زمستانی 

بخوان قصیده باران به باغ تشنه شعر

بیا بهار غزل ای حضور عرفانی

 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/04/27 ساعت 2:44 PM |

کلافگی

شبم بی تو کلاف سردرگم است

آمدنت را به انتظار نشسته ام

تا گل شب بویی شکفته شود

و حیرانی من معطر از تو

پاورچین پاورچین

قلبم را روی میز

با کارد و چنگال قسمت می کنم

چکه چکه خونی سر ریز از میز

بوی مست عاشقی تا دورها

همه را به استغاثه می خواند

شب بی ستاره عاشق

عمق معنای کلافگی

رندانه لیسیدن خون برادر

همجواری با کفتارها

حضور مشمئز نقابداران

و به دنبال یک روزن

شب را با چنگ و دندان شکافتن

آرامش پس از طوفان

قالی لهیده از کردار دژخیمان

من سکوت برده از خود

فراموشی چلچله های آویز از ناودان

تو و دستهای دون پاشیده از خوابگردیهای دلخواه

هوار مردان آتش

اینجا ماوای من است

با دلهره های رایج

 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/04/27 ساعت 2:41 PM |

پرنده
 

من همون پرنده بودم که یک شب قصد سفرکرد

زد به قلب آسمون و واسه عشق  تو خطر کرد

زیر شلاق زمستون تن زخمیشو کشوند

با تمام خستگی هاش خودشو به تو رسوند

با یه دنیا آرزو تا نگاهت پر کشید

دل به چشمای تو داد ولی دستاتو ندید

توی پنجه های تو خودشو زندونی کرد

نقشه دستای تو شد طرح میله های سرد

ابتدای سفرش شد شروع غربتش

پر و بالش رو سوزوند هرم داغ حسرتش

قلب اون پرنده شد طعمه نگاه تو

مث یک ستاره سوخت تو شب سیاه تو

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/04/23 ساعت 5:35 PM |

تنهایی

باز يكباردگر

شب و رنج وغم و اشك

گرد من حلقه زند تنگا تنگ

بازامشب من واين محفل درد

دردتنهائي من

اشك چون سيل زبيتابي من

ميداني؟

من ومهتاب امشب

بي تو . . . يكباردگر تنهائيم

غرق تنهايي هم

غم بيخوابي وتب

تب به اندازه درد

درد جانكاه زاعماق دو چشمان سياه

مثل روزو شب من

مثل اين بخت دل عاشق مست

ميدانم...

شايد...

هذيان ميگويم

هرچند ولي ...

من به تقديرچنين تلخ وسياه

به شكستن هاي پياپي

خوكردم . . .

و به اينكه با صداقت شايد

بتوان خوش تا كرد . . . اما دريغ

به سرانجام

نتوان كه رسيد.

 

 

(این شعر توسط هومن عزیز سروده شده در آخرین فصل از تابستان سال هشتاد و دو خورشیدی.

وبلاگ هومن عزیز http://hooman84.blogfa.com/

ببینید و از خوندن اشعارش لذت ببرید...)

 

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/04/23 ساعت 1:17 PM |

خیال انگیز...

درود همراهان

من دوباره برگشتم. سپاس بخاطر کامنت هایی که گذاشتین.

امیدوارم مثل گذشته بتونم آپ کنم و شما هم از مطالبم لذت ببرید...

بازم منو با نظراتتون شاد کنید..

 

 

خيال انگيز و جان پرور, چو بوي گل سرا پايي
نداري غير از اين عيبي ,که مي داني که زيبايي

من از دلبستگي هاي تو با آيينه, دانستم
که بر ديدار طاقت سوز خود ,عاشق تر از مايي

به شمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزي, تو ماه مجلس آرايي

منم ابر و تويي گلبن , که مي خندي چو مي گريم
تويي مهر و منم اختر,  که مي ميرم چو مي آيي

کسي از داغ و درد من نپرسد تا نپر سي تو
دلي بر حال زار من نبخشد تا نبخشايي

مرا گفتي:که از پير خرد , پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرمايد چه فرمايي؟

من آزرده دل را کس گره از کار نگشايد
مگر اي اشک , غم امشب تو از دل عقده بگشايي

 

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/04/21 ساعت 9:12 AM |

سلام همراهان

من شاید چند وقتی نتونم آپ کنم . می خوام  چشمامو عمل  کنم  البته همه چی بستگی به این  داره که نتیجه آزمایشا رضایت بخش باشه...  به هر صورت دلم برا همتون  تنگ می شه  ....به محض اینکه بتونم میام ...

دوستتون دارم....در پناه حق

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/04/14 ساعت 7:4 PM |

مگر نه...

 مگرنه چنین است که همواره روزها تهی از عشق است
           
                      هر سپیده دم نابخشودنی   هر نوازش ناپسند است

                   و هر خنده دشنامی

                    من به خود گوش میدهم

                           وتو به من گوش میدهی

              همچون لاییدن سگی گمشده به سوی انزوایمان

              عشق ما را به عشق بیش از آن نیاز است

                                که گیاه را به باران

                    باید به سان آینه بود   

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/04/12 ساعت 12:5 PM |

سوز دل...

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/04/10 ساعت 1:29 AM |

جام اگر بشکست...
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند.

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند.

ابر بی باران اندوهم:

خار خشک سینه کوهم.

سالها رفته است کز هر آرزو و خالی است آغوشم.

نغمه پرداز جمال و عشق بودم ، آه ...............

حالیا خاموش خاموشم،یاد از خاطر فراموشم!

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه.

عصر،پرپر می شود این نو شکفته در سکوت دشت

روزها این گونه پرپر گشت!

لحظه های بی شکیب عمر، چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز.......................

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است!

من که جام هستی ام از اشک لبریز است می پرسم:

در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟

ناله ی من می تراود از در و دیوار

آسمان اما سراپا گوش و خاموش است!

همزبانی نیست تا گویم به زاری ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب!

جام من خالی شده ست از شعر ناب!

ساز من : فریاد های بی جواب!

نرم نرم از راه دور، روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه،

روشنایی می رود در آسمان بالا،

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است ، اما من :

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب،

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب،

همچنان لبریز از اندوه می پرسم :

جام اگر بشکست؟

                      ساز اگر بگسست؟

                                         شعر اگر دیگر به دل ننشست؟

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/04/10 ساعت 1:27 AM |

آخرین جرعه این جام...
همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند،

که تو را  می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر،

                     نه به آب،

                                          نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به  این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر آگین یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،

همه را می شنوم

                       می بینم

                                   من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم،

همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان ، این را تنها تو بدان.

تو بیا ،

تو بمان با من ، تنها تو بمان.

جای مهتاب ، به تاریکی شبها تو بتاب!

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من ، که به پای تو در افتادم باز،

ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر ، تو ببند!

تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو،

قصه ی ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من ، تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

 

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/04/10 ساعت 1:26 AM |

سوتک...

نمی دانم پس از مرگم، چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم، کوزه گر از خاک اندام چه می سازد

ولی بسيار مشتاقم که

از خاک گلويم

سوتکی سازد

گلويم سوتکی باشد به دست طفلکی

گستاخ و بازيگوش

و او يکی پی در پی دم گرم خودش را بر گلويم

سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدينسان بشکند

دائم سکوت مرگبارم را ! ! !

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/04/10 ساعت 1:24 AM |

در این بن بست...

دهانت را می بويند

              مبادا گفته باشی، دوستت می دارم!

دلت را می بويند

                     روزگار غريبــــــــی ست نازنين!

و عشق را

 کنارِ تيرکِ راه بند

                تازيانه می زنند!

                      عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!

در اين بن بستِ کج و پيچ سرما

آتش را

           به سوخت بار

                                 سرود و شعر

                                                 فروزان می دارند!

به انديشيدن خطر مکن!

                      روزگار غريبـــــــی ست، نازنين!

آن که بر در می کوبد، شباهنگام

به کُشتن چراغ آمده است!

                     نــــور را در پستوی خانه نهان بايد کرد!

آنک قصابانند

   بر گذرگاه ها ، مستقر

  با کُنده و ساتوری خون آلود

                      روزگار غريبـــــــــی ست ، نازنين!

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان!

                        شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!

کبابِ قناری

 بر آتش سوسن و ياس!

                      روزگار غريبی ست نازنين!

ابليس پيروز مست

 سورِ عزايِ ما را بر سفره نشسته است!

                       خــــــــــدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد!

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/04/10 ساعت 1:16 AM |

آری آغاز...
 
 
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

((فروغ فرخزاد))

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/04/10 ساعت 0:29 AM |

سودا

تو که از عاشقی پروا نداری

چرا با ما سر سودا نداری

ربودی از دلم صبر و قرارم

ولی باور مرا گویا نداری

شدی تنهاترین رویای قلبم

ولی حیف از تو که رویا نداری

جمال دلربا و جلوه ناز

همه داری وفا تنها نداری

مگو از جور گل دیگر تو خود نیز

خبر از بلبل شیدا نداری

اگر چه من پر از جرم و گناهم

چرا پس تو دل دریا نداری

همه جور و جفایی باز اما

نمی دانم چرا همتا نداری...

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/04/09 ساعت 11:49 AM |

دلتنگي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلتنگي

واسه مني كه دلتنگم ......از زندگي دلگيرم.....بهتره سفر كردن وگرنه اينجا ميميرم

درگذر از هر گذري ، خبر نبود از خبري

نه زنده بود زندگي ، نه مرگ را بود اثري

نه ارزش گلايه اي ، نه فرصتي به چاره اي

چه مي توان دوا نمود به قلب پاره پاره اي

از هيچ راه افتادم ، دلو به جاده ها دادم ، از ياد همه رفته ، سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه كسي ، نه جنبش خارو خسي

نه پر زدن درقفسي ، نه منتظر همنفسي

سهم دل ما اين بود.....آلوده و بيهوده .......تا بوده همين بوده

نه رو سفيد پيش يار

نه سرفراز در ديار

ببين چگونه گم شدي

سوار عشق درغبار

راه افتادم وهي رفتم شايد دلم كمي وا شه ... به عشقي كه يه جور امروز بگذره فردا شه ... به اميدي كه تا فردا نور اميدي پيدا شه

با دلهره و تشويش شك كردم به كار خويش !!!!! كه يه راه نشناخته يه عمر ديگه در پيش ؟؟؟

****

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/04/07 ساعت 5:15 PM |

چرا عاشق نباشم...

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/04/06 ساعت 7:14 PM |

چرا رفتی؟

اشک چشمام همیشه معنای حرف های منه

                                                  صاحب قلب تو بودن توی رویای منه

یه   تبسم  کنج   لبهام ،  همه  دنیای  من

                                           چشم  تو مثل  ستاره  نور   شبهای   منه

چرا رفتی بی بهونه باز منو تنها گذاشتی

                                               کوچه تلخ وکهنه ی تو غم شعرهای منه

توی بمبست یه چهره عشقمونو جا گذاشتی

                                                  شب ورنگ رفتن تو رنگ اشکهای منه

توی تک درخت کوچه اسممون مونده هنوز

                                          چی میشد پیشم می موندی این تمنای منه

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/04/05 ساعت 10:2 AM |

هان چه حاصل...

هان چه حاصل از آشنایی ها

گر پس از آن بود جدایی ها

من و با تو,چه مهربانی ها

تو و با من چه بی وفایی ها

من و از عشق پوشیدن

تو و با عشوه خودنمایی ها

در دل سرد سنگ تو نگرفت

آتش این سخن سرایی ها

چشم شوخ تو طرفه تفسیریست

آشکارا به بی حیایی ها

مهر روی تو جلوه کرد و دمید

در شب تیره روشنایی ها

گفته بودم که دل به کس ندهم

تو ربودی به دلربایی ها

چون در آینه روی خود نگری

می شوی گرم خودستایی ها

موی ما هر دو شد سپید و هنوز

تویی و عاشق ازمایی ها

شور عشقت شراب شیرین بود

ای خوشا شور آشنایی ها

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/04/05 ساعت 9:58 AM |

پنجره

نظر یادت نره

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/04/01 ساعت 8:48 PM |

ای انتظار...
ای انتظار تا کی ادامه خواهی داشت 

و

اگر به پایان برسی  چگونه می توات زیست؟!!

وقتی راه سفر در پیش داری

قدم های مشتاقی به  پیش می آید

 بی همسفر سخت است...

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/04/01 ساعت 8:38 PM |

تمنا

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/04/01 ساعت 8:34 PM |

خدا کند

دلي  كنار  پنجره  نشسته زار  مي زند

و خواب ديده ام شبي  مرا كنار مي زند

غروب ها كه مي شود  خيال  چشمهاي تو

تو را دوباره  در دل شكسته  جار مي زند

يكي نگاه مي كند  يكي  گناه مي كند

يكي  سكوت  مي كند   يكي هوار مي زند

و عشق  درد  مشترك  ميان  ماست  با همه

كسي  كه شعر  گفته  يا كسي  كه تار مي زند

درست مثل بازي  گذشته هاي  شاعري

كه جاي  سنگ و گل  به دوستش  انار  مي زند

خدا كند  به وعده اش  وفا كند   كه گفته بود

شبي  مرا  به جرم عشق  خويش  دار مي زند         

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/04/01 ساعت 5:40 PM |