تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
خيلي وقته...

 

خيلي وقته که واسم نامه ندادي                  نه نگاهي نه پيامي نه يادي

خيلي وقته که واسم غزل نگفتي                  واسه مشکلام يه راه حل نگفتي

خيلي وقته گله و فاصله هامون                   خيلي سر رفته مثه حوصله هامون

خيلي وقته امضاهاي رنگارنگت                   نمي شينه پاي نامهء قشنگت

خيلي وقته ديگه چشمک ستاره                    شبا دوري مو به يادت نمي ياره

خيلي وقته ننوشتي خم طاقا                       ننوشتي بوي تو داره اطاقا

خيلي وقته که نکردي هيچ سوالي                  که ببيني دل من پره يا خالي

خيلي وقته ننوشتي گل پونه                       غم نخور دنيا که اينجور نمي مونه

خيلي وقته که ازت خبر ندارم                    خيلي وقته رودلت اثر ندارم

خيلي وقته پيش چشم تو بدم من                 ببينم مگه بهت حرفي زدم من ؟

خيلي وقته نه پيامي نه تماسي                   شدي عاشق و مجازه بي حواسي

واست امشب فال مولانا گرفتم                 مي دونم نمي گيرن اما من گرفتم

دراومد قصه ني درد جدايي                        منو کاش ببخشي اما بي وفايي

خيلي وقته بارون اينجاها شديده                   بي وفا نشو آخه از تو بعيده

خيلي وقته اينجا قحطي نسيمه                      اما طوفان دلم مثل قديمه

خيلي وقته ننوشتي توي نامه                      دوس دارم عاشقي تو بدي ادامه

ننوشتي واسه من سلام بهونه                    ببينم آخر کي ميره کي مي مونه

خيلي وقته با مداد خيلي قرمز                    ننوشتي سطر آخر بي تو هرگز

خيلي وقته اسممو صدا نکردي                    آخر نامه واسم دعا نکردي

خيلي وقته منم از دست تو خستم                 چمدون دل ديوونه مو بستم

خيلي وقته که منم نامه ندادم                     خيلي وقته که تو هم رفتي ز يادم

خيلي وقته رسيدم به اين حقيقت                   اونجاها انگار عوض شده سليقت

راستشو بخواي دلم  واسه خودم سوخت              که يه عمر چشماي خسته شو به در دوخت

گفتم اينا رو واسه تو بنويسم                        با دل شکسته  با چشماي خيسم

ديگه گفتن از تو شد واسم غدغن                  اما خوب شد که تو هم شدي مث من

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/05/31 ساعت 3:41 PM |

من دیوونه رو باش ...

من ديوونه رو باش که نفهميدم تو بي رحمي

تمام مشکلم اينه که حرفامو نمي فهمي

منو باش که نفهميدم تو بي ذوقي  بي احساسي

دروغ بود اينکه مي گفتي تو هم محو گل ياسي

من ديوونه رو باش که شکستم با شکست تو

تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو

من ديوونه رو باش که واسه تو گريه مي کردم

تو رو باش که نفهميدي تو شعرم گم شده دردم

من ديوونه رو باش که به پاي چشم تو سوختم

ولي بعد يکم بازي تو با من بد شدي کم کم

من ديوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم

باهات موندم باهات ساختم واست سوختم واست مردم

من ديوونه رو باش که به اخماي تو خنديدم

همش يک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چسدم

من ديوونه رو باش که به خوبيم عادتت دادم

شکستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم

من ديوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم

خوشي رو تو خودم کشتم ولي با چشم تو موندم

من ديوونه رو باش که کشيدم ناز چشماتو

چقد تلخه بدون تو چقد سخته برام با تو

من ديوونه رو باش که خيال کردم تو مجنوني

تو حتي اسم مجنونم نه آوردي نه مي دوني

من ديوونه رو باش که قد دنيا دوست دارم

نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بيزارم

من ديوونه رو باش که واست خوندم چقد ساده

تو حرف عاشقونم رو شنيدي حاضر آماده

من ديوونه رو باش که نشستم منتظر رسوا

زدي زير قولاتو گذاشتي باز منو تنها

منو باش که نفهميدم منو ديگه نمي خواستي

چقد ديوونه اي راستي چقد ديوونه ام راستي

منو باش که با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم

زدي تيرو توي ذوقم  نداشتي حوصله بازم

من ديوونه رو باش که که تو رو عاشق حساب کردم

چقد ديوونه تر چون باز تو رو اينجا خطاب کردم

من ديوونه رو باش که درسته خيلي ديوونم

جهنم مي رم اما نه  کنار تو نمي مونم

اينم به نامه ابري به امضاي يه ديوونه

فقط بيچاره اون کس که يه عمرو با تو مي مونه

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/05/30 ساعت 10:38 AM |

رخصت

رخصت نمي دهي که شوم آشناي تو ؟

اي دلبري که مي تپد اين دل براي تو

چيزي نمانده است به جز جان خسته ام

آن هم اگر قبول بيفتد فداي تو

ديشب تمام شهر دلم را قدم زدم

چيزي نمانده بود به جز رد پاي تو

بي شک تمام شهر دلم را گرفته اند

آن چشمهاي ساده و بي ادعاي تو

*  *   *

يک شب خودت بيا و دلم را قدم بزن

تا کي خيال روي تو آيد به جاي تو؟

آري بيا که اين همه غم را رها کنم

اي انتهاي غصه ي من ابتداي تو !

*  *  *

 

چندي پيش جراءت گفتن نداشتم

اين را که پرکشيده دلم در هواي تو

حالا غزل رديف (تو) را داد مي زند

اي دلبري که مي تپد اين دل براي تو

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1384/05/29 ساعت 9:9 AM |

ماجرای دو تا گل سرخ

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه اون حالا بو يه گلدون سفالي بود

جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود

يادش افتاد که يه روز يه باغبون دو بوته داشت

يه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازشاي خورشيد طلا قد کشيدن

قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن

شبنماي اشکشون از سر شوق و ساده بود

عکس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود

روزاي غنچگيشون چقد قشنگ و خوش گذشت

حيف لحظه هايي که چکيد و مرد و بر نگشت

گلاي قصه ما  اهالي شهر بهار

نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار

فک مي کردن هميشه مال همن تا دم مرگ

بميرن با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ

يه روز اما يه غريبه اومد و آروم و ترد

يکي از عاشقاي قصه ما رو چيد و برد

اون يکي قصه اين رفتن و باور نمي کرد

تا که بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد

گلاي قصه ما عاشقاي رنگ حرير

هر کدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير

هيچکي از عاقبت اون يکي با خبر نبود

چي مي شد اگه تو دنيا قصه سفر نبود

قصه گلاي ما حکايت عاشقياس

مال ياسا. پونه ها. اطلسيا. رازقياس

که فقط تو کار دنيا دل سپرددن بلدن

بدون اينکه بدونن خيلي ها خيلي بدن

يکيشون حالا تو گلدون سفال  خيلي عزيز

اون يکي برده شده واسه عيادت مريض

چقدر به فکر هم اما چقدر دربه درن

اونا ديگه تا ابد از حال هم بي خبرن

روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره

اين بلاها رو سر خيلي کسا در مي ياره

بازياش هميشه يک عالمه بازنده داره

توي هر محکمه کلي برگ و پرونده داره

اين يه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار

نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار

اگه دست روزگار گلاي مارو نمي چيد

حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد

ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه

خوبا رو کنار هم مياره بعدم مي چينه

کاش دلايي که هنوزم مي طپن واسه بهار

در امون بمونن از بازي تلخ روزگار

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/05/26 ساعت 1:52 PM |

رد نهایی

 

بهم خبر دادن هوايي شدي             

خاطر خواه يه مو طلايي شدي

حکم تو رو دادگاه قلبم داده

محکوم به جرم بي وفايي شدي

اسم جدايي مي اومد مي مردي

چي شد که عاشق جدايي شدي

گفتي که ما تو عشق هم اسيريم

چي شد که راهي رهايي شدي

فداي چند نفر مي شي تو يک روز

بازم شنيدم که فدايي شدي

حق داشتي مي ترسيدي از مريضي

مبتلا به بي اعتنايي شدي

خوش به حال اونکه باهاش تا حالا

مثل روزاي آشنايي شدي

يا شايدم از اون روزا گذشتن

وارد تو مي خواي بيايي شدي

اين دفه اون اهل کجاست عزيزم؟

راس بگو اين دفه کجايي شدي؟

باز تو رو خواب کرد دو سه تا حرف خوب

باز جادوي لحن لالايي شدي

بذار يواش يواش بگم عزيزم

مرتکب عجب خطايي شدي

بدون اونم مثل خودت بي وفاس

نيا پيشم رد نهايي شدي

 

 

No matter how for or how long mylove will still

Be yours. I will always love you.

For you I am here whether in spirit.mind.body

Shall you ever shed atear

Your angel will always be near.

 

 

اين که چه مدت و چه قدر از يکديگر دور باشيم بي اهميت است

عشق من کماکان از آن توست تا ابد عاشق تو خواهم بود

به خاطر توست که اين جا هستم چه در روح چه در فکر و چه در جسم و با ريختن قطره اشکي فرشته تو در کنارم خواهد بود.

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/05/26 ساعت 0:22 AM |

مخمل خاطره تو...

وقتي که نگات مي شينه روي ديوار اتاقم

عکس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم

ياد اون روزا مي افتم با تو بودن زير بارون

وقتي که شرمنده بودن پشيمون ليلي و مجنون

ياد اون شبا  مي افتم  لب اون چشمه جاري

که گرفت از ما يه عکاس دو تا عکس يادگاري

يکي شون سهم تو بود و يکي شونم مال من بود

کجا فکرشو مي کرديم آخرش جدا شدن بود

زير رعد و برق تقدير من و تو با هم شکستيم

توي روياهامون  اما هنوزم صاف و يه دستيم

گل سرخي که تو دادي بعد پرواز تو پژمرد

خشکش اينجا روي طاقچس خاطرش هست و خودش مرد

توي ميدون زمونه  من و تو بازي رو باختيم

تقصير طالع ما بود  سر نوشتو خوب شناختيم

مث اون کلاغ قصه  که نمي رسيد به خونه

دوس نداشت که مال هم شيم دست بي رحم زمونه

اسمش اينه که تو رفتي يادگاريت رو به رومه

تو رو داشتن  تا هميشه منتهاي آرزومه

بي گناهي  اما کوچت چه آتيشي زد به ريشه م

هميشه بهت مي گفتم  نباشي ديوونه مي شم

مي دوني ما بي گناهيم جرممون فقط وفا بود

هيچ دلي راضي نمي شه  که بگه تقصير ما بود

مخمل خاطره تو  توي صندوقچه چوبي

خوابيده مثل يه قصه پر راز و پر خوبي

تو رو مي سپرم به دست صاحب پونه و خورشيد

اما افسوس و صد افسوس که تو رو به من نبخشيد .

 

 

You are each thought  I have  and every breath  I  take.

My feelings are growing stronger with evry

move I make.

 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/05/24 ساعت 3:24 PM |

فال نحس...

بگذار امشب درد خودم مال خودم باشد

تمام اشکهایم به دنبال خودم باشد

آخر مگر من حق ندارم یک غزل حتی

شعر خودم تصویری از حال خودم باشد

می خواستم  بی آنکه چشمی را بگریانم

این عقده دیرینه در چال خودم باشد

ای کاش این آتش سر کش امشب

در خرمن گیسوی سیال خودم باشد

آری بگذار تا این گریه  های تلخ امشب

حالا به نام نحسی فال خودم باشد...

 

 

کاش احساس نیاز دیدنت چون وجودت از وجودم دور  بود...

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1384/05/22 ساعت 11:30 AM |

آشنای من...
تو کیستی  آشنای من

که در جاده های انتظار پرسه می زنی

تو کیستی آشنای من

که با آمدنت فاصله ها را می شکنی

و من در رویای  تو قصری از کاغذ ساختم

و هستی ام را بارها ورق زدم

ولی هنوز در نانوشته هایم سر گردانم

من از آشفته ترین ستاره

برایت فال گرفتم

من در نگاه گنگ شمعدانی ها

بهار را دیدم

من ترا در خود حس کردم

من ترا در پلکهای پریشان

زمان خواب دیدم

بیا بیا

و دست هایت را به پنجره بیاویز

و بگذار نم باران را گلهای کاغذی

احساس کنند 

شاید دیگر ستاره ای یدرقه

قصه مهتاب ما نباشد

زیرا آمدنت را به چشم

ندیدم  تا با غم رفتنت خو بگیرم...

 

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1384/05/22 ساعت 0:27 AM |

بی تو...

 با نگاهت آتشی بر جان ما انداختی

بر سرم سنگ مصیبت را چرا انداختی ؟

گفته بودی از نگاهم راز من را خوانده ای

خود بگو راز نگاهم را کجا انداختی ؟

نازنینم بعد تو قلبم همیشه مرده است

خود نمی دانی که قلبم زیر پا انداختی

در میان های هوی شادیت بعد از سفر

بی وفا با شادیت ما را جدا انداختی

بی تو ٬ قلب من همیشه خسته است

نازنین با رفتنت تیر جفا انداختی...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/05/18 ساعت 4:41 PM |

نا آشنا

باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد  ‚ سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
 من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
 آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا كس به آوازش نخواند

                                            

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/05/17 ساعت 10:42 AM |

برای دلتنگی هایم...

 چقدر دلم تنگه چقدر دوست دارم دیگران حرفهایم را بفهمند

و چقدر دوست دارم نگاه خیس مرا درک کنند

چقدر دلم می خواد یک نفر به من بگوید

چرا لبخندهای تو  اینقدر بی رنگ است

اما کسی نبود همیشه من بودم و من و تنهایی .

تنها مونسم  آن دفتر و قلمم و آن تارم و آن خلوت اتاقمه . و شاید این وبلاگ ولی این چیزا هم نمی تونه بغض فرو خورده منو خالی کنه و قلب  شکسته و روح آزرده منو تسکین بده...

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1384/05/15 ساعت 1:5 PM |

چه سخت است...
خدایابه هرآنکه دوست می داری بیاموز

           که عشق اززندگی کردن برتراست

وبه هرآنکه دوست ترمی داری بچشان

           که دوست داشتن ازعشق هم برتراست

 

چه سخت است عاشقت بودن عزيز با وفای من

چه سخت است بی تو پيمودن ره درد اشنای من

چه سخت است اشک را ديدن به چشمانت

 

عزيز من چو سيلی از مصيبت است برای چشمهای من

 

چه سخت است فکر اسايش ولی دور از خيال تو ندارم

 

خلوتی ديگر بجز ماتم سرای من

 

چه سخت است کندن چشمم ز چشمان خمار تو

 

بود يک لحظه بی چشمت هزاران سالهای من

 

چه سخت است ديدن رويت در ان لحظه

 

که غمگين است چو بغضی در گلويم هست تويی تنها دوای من

 

چه سخت است درک ان روزی که بی تو در جهان باشم

 

همين يک ارزو دارم فقط باشی برای من

 

چه سخت است گفتن از تو بر اين نامردمان

 

آخر ندارم تاب توصيفت تويی عشق و صفای من

 

چه سخت است بودن بی تو

 

شب بی پايان نميخواهم دگر دنيا تويی عمر و بقای من

 

چه سخت است وصف رويايی که با تو همنشين بودم

 

اگر عشقيست در دنيا تويی آن دلربای من

 

چه سخت است گريه کردنها برای مرد غمگينی

 

که تنها عشق را خواهد همين است امتنای من

 

چه سخت است ديدن روزی که خورشيدش مهيا نيست

 

اگر ان روز من باشم تويی شمس جلای من

 

چه سخت است زندگی کردن بدون يار و همتايی

 

تو روح وجان من هستی و من آِن اشنای من

 

چه سخت است نام يک بت را بتو بنهادن ای يارم

 

نباشد کفر اگر حرفم تويی تنها خدای من

 

چه سخت است از شما گفتن

 

چه سخت است از شما خواندن

 

ندارد تاب توصيفت دگر اين چشمهای من

 

چه سخت است فهم يک مطلب بدون عقل و انديشه

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/05/14 ساعت 9:55 AM |

برای تو...

 

 

چشمات قشنگه اما پر غمه

نگات نافذه اما مبهمه

می خوای بری سفر برو اما بدون چشمای تو مال منه

حالا که رفتی کاش دل سنگتو پیش من میذاشتی

 کاشکی من مهتاب شبهای تو بودم تو هم زیر نور مهتاب واسه من نامه می نوشتی

خسته شدم از بس نگامو دزدیدم از دیگرون نگاه من مال تو پس تو کی از سفر میای

اومدی سرانجام اما با یدونه پیغام که دیگه دوست ندارم برو دیگه از کنارم بوته ی رز زردو میون دلامون کاشتی عشق دریایی مونو پشت سرت جا گذاشتی

میری اما عزیزم بدون نگاه من منتظره تا بیاد اون روزیکه تب عشق بوته ی رز زردو از بین ببره.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/05/12 ساعت 9:11 PM |

نام تو...

 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم
رفتم کنار پنجره دیدم تورا با ...بگذریم
چیزی ندیدم!اینچنین دارم رعایت می کنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم
گفتی محبت کن برو، باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم ...

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/05/11 ساعت 3:18 PM |

دوستت دارم....

ده تا شاخه گل برات می فرستم نه تاش طبیعیه و یکیش مصنوعی   و روی اون یه کارت می زنم میگم تا وقتی که آخرین گل پژمرده نشده من

دوست دارم

 

 

 

تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سر بکنم

نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم

نمی تونم نمیتونم نمیتونم من تو رو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/05/11 ساعت 1:21 AM |

نگاه...
 
نگاهت طولانی ترین بوسه است به هنگام وداع که مرگ را در برق دشنه

جلادان به انتظار میکشد.

نگاهت سبزترین مزرعه است که پرنده سرگردان نگاهم رادر آلاچیق مزگانت پناه میدهد.

نگاهت امن ترین جاده است برای گریز وبلندترین حصار است برای حبس.

نگاهت آرام ترین رودخانه است که ماهیهای رنگین چشمانم را در عمق

دریای چشمانت هدایت میکند.

نگاهت کوتاهترین زمان است برای امیدواری و وسیع ترین سایه بان است

برای فراغت

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/05/07 ساعت 11:48 PM |

با تو...

تقدیم به او که می داند دوستش دارم . هم او که با داشتنش زمستان سرد بهاری دلنشین خواهد بود...

 

با تو تا نهایت زمانه ٬ تا باقی وجود٬ تا انتهای عالم فانی٬ عاشقانه خواهم ماند.

با تو از کران تا کران٬ تا بلندای  قله های سپید خوشبختی ٬ با دو بال نازک به پرواز در خواهم آمد.

تجربه اولین عشق با تو شیرین شد خوب من.

با تو گل خوشبختی از اعماق وجودم جوانه زد .

با تو جرقه های عاشق شدن در آتشکده متروک قلبم  شعله کشید و ترانه های عاشقانه ام با تو به حقیقت رسید.

انجماد خون در رگهای یخ زده ام ٬ در شراره های آغوش سوزانت ذوب شد  و با تو و وجود متبرک توست  که می خواهم بمانم  تا همیشه  و همیشه  در کلبه عشق  میزبان نفسهای  عاشقانه ات خواهم ماند...

دوستت دارم خوبِ من  

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/05/07 ساعت 12:42 PM |

مادر...
 

 

سلام یاران...

امروز روز مادره . روز بزرگداشت اين موجود پاک و آسموني.

و من دوباره دلم تنگه. از صبح يه بغض توي گلومه که هر چقدر هم اشک ريختم بازم تموم نشده.

 هر سال اين موقع که ميشد گلهاي مريمو به پاي مامان قشنگم مي ريختم . دستشو مي بوسيدم و  سرمو مي ذاشتم تو دامنش. اونم با دستاي مهربون و لطيفش موهامو نوازش مي کرد.

ولي امسال بجاي آغوش گرمش گور سردشو در آغوش کشيدم و گلاي مريم و ريختم رو سنگ قبرش. امسال بجاي بوسه هاي گرمش فقط لبخند مهربونش از توي قاب عکسش نصيبم شد.   

خدايا  آخه اين چه سرنوشتي بود؟!! من بنده ناشکري نيستم ولي حسرت اينکه يه لحظه ديگه بتونم بغلش کنم و ببوسمش توي وجودم مونده.

غصه اينکه حتي نتونستم لحظه آخر ببينمش و بهش بگم که چقدر دوستش دارم. بهش بگم که بدون اون چقدر تنها و غريب مي شم. حتي ميون اين آدمايي که به ظاهر دوست دارن.بهش بگم که بدون اون چقدر دلم ميگيره و خونه بدون اون هيچ صفايي نداره .

خونمون هنوز بوي مامانمو مي ده .صداش تو تموم خونه شنيده ميشه و وجودش کاملاً احساس ميشه...

مامان خوبم!

اميدوارم صدامو بشنوي ميخوام بهت بگم که  هنوزم با تمام وجودم دوست دارم . و اميدوارم منو ببخشي و بدوني با اينکه خودت نيستي ولي خاطراتت و يادت تا  هميشه با ما خواهد بود...

 

********

مادر دلم گرفته ، کو سرزمینِ رویام

کفشایِ قرمزم نیست ، کو شهر بچگیهام ؟

مادر بی تو غریبم ، چشمای صادقت کو ؟

نوازشت کجا رفت ؟ اون قلب عاشقت کو؟

اون قلب عاشقت کو؟

بی تو کسی نمونده ، تا دستمو بگیره

با شادیهام بخنده ، از غصه هام بمیره

من موندم و غریبی ، من موندم و شکستم

دنیا سرم خراب شد ، وقتی چشماتوبستم

دستی نبسته زخمم ، دُرنای پَرشکستم

یه کوه غم نشسته ، رو شونه های خستم

مادر دعا کن امشب ، تا مادرا نمیرن