تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
تلخ ترین تولد

سلام ياران ديرين

امروز من بيست ساله شدم.

 امسال روز تولدم با همه سالهايي که گذروندم فرق مي کرد. جاي خالي مامانم رو بيشتر از 9 ماه گذشته احساس کردم. هر سال روز تولدم با بوسه هاي گرم و پر مهر مامانم همراه با تبريک هاي قشنگش روز تولدم رو آغاز مي کردم و پاي در سالي مي گذاشتم که هيچگونه تصوري ازش نداشتم.

ولي افسوس ... افسوس .... که امسال پيام تبريک همه رو شنيدم بجز مامان گلم و با وجود اينکه همه سنگ تموم گذاشتن ولي اين تلخ ترين سالروز تولدي بود که تا حالا داشتم.

اميدوارم هيچ کس مثل من به اين درد تلخ مبتلا نشه....

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/06/31 ساعت 9:33 PM |

ای خرم از فروغ رخت...

 

ای خرم از فروغ رُخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

بی عمر زنده ام منو  زین بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

آن هم کَلیم با تو بگویم چه سان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این آن

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم

یک ره بگذر بر من و بگذار بمیرم

مردن به قفس بهتر از آن است

که در باغ از طعنه مرغان گرفتار بمیرم

هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم

خالی شودم ساغرهوشیار بمیرم

گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری

قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم

زان روز که دل در خم گیسوی تو بستیم

از محرم و بیگانه به یکبار گسستیم

از ما سخنی جز سخن عشق مپرسید

زان روی که سودا زده عهد الستیم

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/06/27 ساعت 12:4 PM |

به خاطر کسی که دیگه هیچوقت نمی بینمش....

                                    

روزگاريست که سودای بتان ديـن من است

غم اين کار نشاط دل غمگين من است

ديدن روی تو را ديـده جان بين بايــد

وين کجا مرتبه چشم جهان بين من است

يار من باش که زيب فلک و زينت دهـر

از مه روی تو و اشک چو پرويــن من است

تا مرا عشق تو تعليـم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسيـن من است

دولت فقر خدايا به من ارزانــی دار

کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است

واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است

يا رب اين کعبه مقصود تماشاگه کيست

که مغيلان طريقش گل و نسرين من است

حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شيرين من است

***********************

خواب سرخ

رفتي و از رفتن تو قلب آئينه شكسته

كوچه ها در خلوت شب ، پنجره ها همه بسته

آسمان خاكستري رنگ ، بغز باران در نگاهش

خنجري در سينه دارد توده ابر سياهش

بي تو من از نسل بارانم ، بارانم ، بارانم

چون ابر بهارانم گريانم ،گريانم ،گريانم

بي تو من با چشم گريان سيل غم برآشيانم

خواب سرخ بوسه هايت مي نشيند بر لبانم

رفتي و از رفتن تو قلب آئينه شكسته

كوچه ها در خلوت شب ، پنجره ها همه بسته

آسمان خاكستري رنگ ، بغض باران در نگاهش

خنجري در سينه دارد توده ابر سياهش

**************************** 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/06/23 ساعت 12:52 PM |

تو که...

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/06/21 ساعت 9:5 AM |

حرفهایی برای نگفتن...

(........حرفهاييست براي نگفتن وارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست  كه براي نگفتن دارد.هميشه سكوت كرده ام اما سكوت نه از سر رضايت از شرايط كه هميشه گذشت بود و گذشت.......وهيچ شناخته نشد دربرابر همه  حرفها وتهمتها.حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است.وقتي عشق فرمان مي دهد محال سر تسليم فرو ميآورد.

چه گويم كه عشق در اوج اخلاصش به ايثار مي رسدودراوج ايثارش به قساوت  .....چه دنياي بدي است هر كس را به اندازه اي كه هست  احساسش نمي كنند.بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست.

آري شايد بايد اينگونه بماند و اينگونه بهتر باشدواينگونه بمانم ونباشم............

جهنم را به چه بهايي ميتواني بفروشي ويك كلمه حرف تا زماني زيباست

كه فهميده شود.همين..........)

 

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/06/18 ساعت 8:53 PM |

تو که هستی؟

در كنارت خواهم ماند

روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي

اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم

حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست

و صدايي نيز به گوش نمي رسد

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد

آيا آشنايي هم وجود دارد ؟

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

همه چيز آشفته است

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

آيا كسي نيست كه در جستجوي من باشد ؟

تا مرا با خود به خانه ببرد ؟

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم تو كه هستي

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

شايد من عقل خود را از دست داده ام

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم - نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/06/15 ساعت 11:59 PM |

اتمام حجت

به شمدونا سپردم تو نامه تم نوشتم

از تو و هر چي وعده بهم دادي گذشتم

چه اشتباهي کردم  که اسمتو آوردم

خوبيش اينه لااقل  واست قسم نخوردم

راستي چه عالمي بود اگر بدا  نبودن

جدا مي شيم ما از هم چون خيلي ها حسودن

ديشب تا صبح نشستم زير نگاه مهتاب

تو خيلي خوبي اما فقط تو عالم خواب

عکسا و هديه هاتم مي دم به يه واسطه

تا که به خير و خوشي تموم شه اين رابطه

حرفاي عاشقونه همش مال قديمه

مث همون حرفا که ماها بهم زديمه

قول و قراراي ما فايده اي نداره

از فردا مال ما نيس اون دوتا ستاره

چون چشماي قشنگت هنوز مثه عقيقن

به دل نگير که مي رم آدما بي سليقن

پژمرده مي شه کم کم عطر گلاي ياسم

خداحافظي نکردم پرته يه کم حواسم

هر وعده اي که دادي به هر کسي عمل کن

غصه هاتو يه جوري با مهربوني حل کن

نذار که عشقت واسش مشکل و دردسر شه

نذار که از دست تو راهي يه سفر شه

چه وقتايي تلف شد با تو سر قرارا

تکليفا روش مي شه هميشه تو بهارا

گناه تو همين بود نداشتن صداقت

اما گناه من بود نکردن خيانت

حرفاي تو هنوزم رو دل من نشسته

ولي پره غباره اين آينه شکسته

عاشقي تيره س اما عاشقا نازنينن

اصلا مث تو نيستن مهربونن امينن

عشق ما دو تا شده صورت يه مسئله

نقل دو تا عاشق صبور بي حوصله

سفيدي نگاهت نابه شبيه برفه

آب مي شه زود و فقط به قيمت يه حرفه

ديگه خدانگهدار لحظه هاي قيمتي

  من و ببخش عزيزم هر کي داره قسمتي...

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/06/13 ساعت 11:51 PM |

بي تو خاكسترم
مي شنوي ؟ اين زمزمه دلتنگ از خيالي دور را ؟

نه .....!

اين صداي بم محزون ، اين كسي كه چون من غريب غريبانه بس دلگير مي نالد

نمي دانم شايد از او كه رفت

از او كه شد و باز نيامد

از دل مشغوليهاي من و تو مي خواند

و شايد از من بي تو سخن ساز مي كند

پس چرا چنين خسته ، دلشكسته ، بسته ؟!

تو هم اگر مثل او ياد روزهاي تلخ رفته گرده ات را

تا كرده بود شايد .... شايد همين گونه مي خواندي كه او مي خواند

او كه خاكستر خاطره ها را بر هم مي زند

او كه از قشنگترين ،‌بهترين لحظه هاي رفته

صد سينه سخن دارد

او كه خوانده و مي خواند

آه اي زيباترين !

بي تو خاكسترم ...!
|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/06/09 ساعت 0:56 AM |

خورشید سوزان

يك بار در خواب خورشيد سوزان عشق خويش را ديدم با گيسواني زيبا، با بوته اي سبز و ميخكي در دست با لبان شيرين وسخنان تلخ با ترانه هايي غم انگيز و نغمه هايي اندوهگين ديريست روياهايم رنگ باخته و محو شده اند روياي دوست داشتني من يکسره پنهان شده است! تنها آتشي سوزان برايم مانده كه آن را در اشعاري نغز ريخته ام تنها تو ماندي. اي سرود يتيم! اكنون تو نيز دور شو! و در پي آن رويايي باش كه ديريست از نظرم محو شده آنگاه كه او رايافتي ، سلام مرا به او برسان سلامي روشن از من به آن سايه ي بي وفا

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/06/07 ساعت 10:9 AM |

تنهایی...
تنهایی را دوست دارم  به خاطر گذشته از دست رفته ام .

گذشته ای که اکنون جز نقشی بر آب  از آن باقی نمانده است.

تنهایی وطن دور افتاده من است. و مکان آن را در نقشه گذاشته ام و آن را می جویم

ولی افسوس...

که هر چه می گردم کمتر می یابم

گذشته ام در اعماق وجودم گم گسته است.

تنهایی یاد آور گذشته مبهم من است . و آغوش تنهایی سالهای  دور زندگی را به یادم می آورد.

اکنون با کوله باری از اندوه غربت سر بر شانه های بی کسی مینهم  و هرشب گونه ام را   در گریبان اندوه می ریزم و به دل امر می کنم که به تنهایی خو کند.

شاید سعادتی یابد .شاید......

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1384/06/05 ساعت 5:34 PM |

با همه مي بينمت با همه کس...

ديگه طاقت ندارم بشنومت از اين و اون

ببينم عکستو تو آلبوم عکس ديگرون

نمي تونم ببينم با همه مهربونيو

با مني که عمريه ديوونتم نامهربون

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم تو روياي کسي باشي

دنياي مني محاله دنياي کسي باشي

چنديه داد مي زنم زيبا فقط مال منه

نمي تونم ببنم تو زيباي کسي باشي

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم زيبا چقد سفر مي ري؟

به خدا رو کره زمين باشي هدر مي ري

مي دونم توي قايم باشک تلخ روزگار

يه روز از دست چشاي اين ديوونه در مي ري

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم همه تو رو نشون مي دن

وقتي که مي بيننت دستاشونو تکون مي دن

قيمت ناز نگات  هر چي باشه من مي خرم

بقيه رد مي شن و همه مي گن گرون ميدن

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم تو هم منو دوس نداري

خودتم از همه بيشتر من و تنها مي ذاري

مي دوني نه روزگار. نه مردمش. نه تو. نه عشق

قديما به اين مي گفتن غريبي  بدبياري

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم بخونمت تو هر غزل

گل ارکيده بيارن واسه تو بغل بغل

تو که بهتر مي دوني  هيچکس ديگه نمي گفت

به چشاي مثل ماه نازنين تو عسل

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم پروانه ها فراوونن

اونا از ديوونگيم بي خبرن نمي دونن

اما من يه روز ميام  انقده فرياد مي زنم

تا برن تمام عاشقايي که تو مي دونن

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم  بپيچه موجاي صدات

کسي عکس داشته باشه از طلوع خنده هات

نمي خوام حتي کسي يه شاخه گل بهت بده

همه گلا رو من يه روز مي ريزم زير پات

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم همه تو رو طلب کنن

از آتيش عشق تو يا بسوزن يا تب کنن

مگه من مرده باشم که بذارم چند تا ديگه

روزشونو به هواي ديدن تو شب کنن

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم ببينمت با ديگري

دساي کسي باشه تو اون دساي مرمري

نمي تونم ببينم من ديوونت باشم و تو

بي تفاوت از کنار يه ديوونه بگذري

 

با همه مي بينمت  با همه کس بجز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم دنيا برام جهنمه

عکساتو هميشه من مي بينم تو دستاي همه

تو بيا و محض خاطر کسي که دوست داري

بگو که عاشق تر از هر کسي که ديدي قلب منه

 

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم به خيليا نفس مي دي

خيلي راحت با غريب و آشناها دس مي دي

مي دونم اگه يه ذره ديگه ايراد بگيرم

همه شعرا و نامه هاي من رو پس مي دي

 

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم دلم برات تنگ شده

غم تو رو شونه هام مثه يه کوهي از سنگ شده

تو صدات يه چيزه خيلي منو مي ترسونه

حس من بهم مي گه مهر تو کمرنگ شده

 

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم تو نمي خواي ببينمت

گل من فک مي کني مي خوام بيام بچينمت

دوس دارم يه وقت کوتاه بذاري براي من

توي لحظه هاي فيروزه اي و ناب و کمت

 

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه طاقت ندارم دلم يه گوله آتيشه

گل من تو هم که دائم مي گي اينجور نمي شه

حق داري من ديوونم تو که گناهي نداري

نمي توني بسوزي پاي يه عاشق هميشه

 

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

ديگه هم تو کار داري هم ماجرا طولانيه

هواي چشم منم ابريه و طوفانيه

زيبا جوون اگه يه وقت حرفي زدم به دل نگير

اوج ديوونگيا تو بيتاي پايانيه

 

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

شنيدم امسال ديگه مي خواي بياي تولدم

کلي شرمنده اين حرفايي که زدم شدم

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

چه بياي و چه نياي من هميشه شرمندتم

هميشه مزاحم اخم و نگاه و خندتم

مي دوني عاشقتم به اين دليله که همش

نگران حالا و گذشته و آيندتم

 

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

زيبا جون اينو بذار تو برگه هاي چکنويس

نمي گم نخون . بخون بعدشم روش بنويس

اگه خوب نگاه کني مي بيني که مونده رو اون

رد اشک دو تا چشم عاشق و ابري و خيس

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

زيبا جون منو ببخش عاشقتم اما بدم

توي اين دنيا  فقط ديوونگي رو بلدم

من مي ميرم واسه هر چي که بگي هر چي بخواي

به دلت نگير اين حرف و يه عالمه زدم

 

با همه مي بينمت با هم کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم؟

 

 

 
|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/06/01 ساعت 2:59 PM |