![]() به نام نوازنده تار شکسته دل سلام یاران عاشقی دردی است که بی آن نه من و نه تو و نه هیچ انسانی که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست. دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید. عاشقی زیباست همچون لحظه دیدار .عاشقی زییاست......
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 جستجو
پیوندها
بروبچ باحال
برگه های سپید تحفه درويش قلب شکسته نوت بوک مجانی می خواهی؟ واگویه ها روز بارانی عشق و نفرت خيلي باحال نوشته هاي من عشق ممنوع کلبه اي به اندازه ما دو تن آسمان بي ستاره عشق و شعر کلبه عشق فقط قناري نه چيز ديگه آواي مهر ماه شب شعر من سلامم را تو پاسخگوی اين بار تولد کي...؟ سایه ماه گیلانه :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... به باغ همسفران
صدا کن مرا. صداي تو خوب است. صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است که در انتهاي صميميت حزن مي رويد. در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم. بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است. و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد. و خاصيت عشق اين است. کسي نيست. بيا زندگي را بدزديم. آن وقت ميان دو ديدار قسمت کنيم. بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم. بيا زودتر چيزها را ببينيم. ببين عقربک هاي فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي کنند. بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشي ام. بيا ذوب کن در کف دست من جرم نوراني عشق را. مرا گرم کن (و يک بار هم در بيابان هوا ابر شد و باران تندي گرفت و سردم شد آن وقت در پشت يک سنگ اجاق شقايق مرا گرم کرد.) در اين کوچه هايي که تاريک هستند من از حاصل ضرب ترديد و کبريت مي ترسم. من از سطح سيماني قرن بيستم مي ترسم. بيا تا نترسم من از شهر هايي که خاک سياشان چراگاه جرثقيل است. مرا باز کن مثل يک در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد. مرا خواب کن زير يک شاخه دور از شب اصطحکاک فلزات. اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا. و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشتهاي تو بيدار خواهم شد. و آن وقت حکايت کن از بمب هايي که من خواب بودم وافتاد. حکايت کن از گونه هايي که من خواب بودم و تر شد. بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند. در آن گير و داري که چرخ زره پوش از روي روياي کودک گذر داشت قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست. بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه دريا وارد شد. چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد. چه ادراکي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد. و آن وقت من مثل ايماني از تابش « استوا » گرم ترا در سرآغاز يک باغ خواهم نشانيد.
گمشده
بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ باورم نايد که عاقل گشته ام گوئيا ((او )) مرده در من کاينچنين خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آئينه مي پرسم ملول چيستم ديگر بچشمت چيستم؟ ليک در آئينه مي بينم که واي سايه اي هم زانچه بودم نيستم. همچو آن رقاصه هندو به ناز پاي مي کوبم ولي بر گور خويش وه که با صد حسرت اين ويرانه را روشني بخشيده ام از نور خويش ره نمي جويم به سوي شهر خويش بي گمان در قعر گوري خفته ام گوهري دارم ولي آن را زبيم در دل مردابها بنهفته ام مي روم... اما نمي پرسم زخويش ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چيست؟ بوسه مي بخشم ولي خود غافلم کاين دل ديوانه را معبود کيست ((او)) چو در من مرد ناگه هر چه بود در نگاهم حالتي ديگر گرفت گوئيا شب با دو دست سرد خويش روح بي تاب مرا در بر گرفت آه... آري... اين منم...اما چه سود ((او)) که در من بود ديگر نيست نيست مي خروشم زير لب ديوانه وار ((او)) که در من بود آخر کيست کيست؟
غمی غمناک
شب سردي است و من افسرده. راه دوري است و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي کنم تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت. غمي افزود مرا بر غم ها. فکر تاريکي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهاني. نيست رنگي که بگويد با من اندکي صبر سحر نزديک است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي اين شب چقدر تاريک است! خنده اي کو که به دل انگيزم ؟ قطره اي کو که به دريا ريزم؟ صخره اي کو که بدان آويزم؟ مثل اين است که شب نمناک است. ديگران را هم غم هست به دل. غم من ليک غمي غمناک است.
همراه...
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم . دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود. همه ستاره هايم به تاريکي رفته بود. مشت من ساقه خشک تپش ها را مي فشرد. لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود. تنها مي رفتم. مي شنوي ؟ تنها. من از شادابي باغ زمرد کودکي براه افتاده بودم. آيينه ها انتظار تصويرم را مي کشيدند. درها عبور غمناک مرا مي جستند. و من مي رفتم . مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم . ناگهان تو از بيراهه لحظه ها . ميان دو تاريکي. به من پيوستي. صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت: همه تپش هايم از آن تو باد . چهره ي به شب پيوسته ! همه تپش هايم. من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط هاي عصياني پيکرت شعله گمشده را بربايم. دستم را به سراسر شب کشيدم . زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد. خوشه فضا را فشردم. قطره هاي ستاره در تاريکي درونم درخشيد. و سر انجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم کردم.
ميان ما سرگرداني بيابان هاست. بي چراغي شب ها . بستر خاکي غربت ها. فراموشي آتش هاست. ميان ما ((هزار و يک شب)) جست و جو هاست.
دود می خیزد...
دود مي خيزد ز خلوتگاه من . کس خبر کي يابد از ويرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن . کي به پايان مي رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر. خويش را از ساحل افکندم در آب. ليک از ژرفاي دريا بي خبر. بر تن ديوارها طرح شکست. کس دگر رنگي در اين سامان نديد. چشم مي دوزد خيال روز و شب از درون دل به تصوير اميد. تا بدين منزل نهادم پاي را از دراي کاروان بگسسته ام. گرچه مي سوزم از اين آتش به جان. ليک بر اين سوختن دل بسته ام. تيرگي پا مي کشد از بام ها: صبح مي خندد به راه شهر من. دود مي خيزد هنوز از خلوتم. با درون سوخته دارم سخن.
چراغ چشم تو...
تو کيستي که من اينگونه بي تو بي تابم؟ شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم تو چيستي که من از موج هر تبسم تو بسان قايق سر گشته روي گردابم! *** تو در کدام سحر بر کدام اسب سپيد ؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن همراه کدام نسيم؟ تو از کدام سبو؟ *** من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه کرد با دل من آن نگاه شيرين آه! مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه! *** کدام نشاء دويده است از تو در تن من؟ که ذره هاي وجودم تو را که مي بيند به رقص مي آيند سرود مي خوانند! *** چه آرزوي محالي است زيستن با تو مرا همين بگذارند يک سخن با تو : به من بگو که مرا از دهان شير بگير! به من بگو که برو در دهان شير بمير! بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ! ستاره ها را از آسمان بياور به زير! تو را به هر چه تو گويي به دوستي سوگند هر آنچه خواهي از من بخواه. صبر مخواه. که صبر راه درازي به مرگ پيوسته ست! تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه تو دور دست اميدي و پاي من خسته ست. همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است.
ستاره ها
اي ستاره ها که بر فراز ابرها با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد اي ستاره ها که از وراي ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد آري اين منم که در دل سکوت شب نامه هاي عاشقانه پاره مي کنم اي ستاره ها اگر به من مدد کنيد دامن از غمش پر از ستاره مي کنم با دلي که بويي از وفا نبرده است جور بي کرانه و بهانه خوشتر است در کنار اين مصاحبان خود پسند ناز و عشوه هاي زيرکانه خوشتر است اي ستاره ها چه شد که در نگاه من ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟ اي ستاره ها چه شد که بر لبان او آخر آن نواي عاشقانه مرد؟ جام باده سرنگون و بسترم تهي سر نهاده ام به روي نامه هاي او سر نهاده ام که در ميان اين سطور جستجو کنم نشاني از وفاي او اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد از دو رويي و جفاي ساکنان خاک؟ کاينچنين به قلب آسمان نهان شديد اي ستاره ها. ستاره هاي خوب و پاک من که پشت پا زدم به هر چه هست و نيست تا که کام او زعشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر بجز جفا زين سپس به عاشقان باوفا کنم اي ستاره ها که همچو قطره هاي اشک سر به دامن سياه شب نهاده ايد اي ستاره ها کز آن جهان جاودان روزني بسوي اين جهان گشاده ايد رفته است و مهرش از دلم نمي رود اي ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟ اي ستاره ها. ستاره ها.ستاره ها پس ديار عاشقان جاودان کجاست؟
جدایی
نميدانم چرا بی من سفر کرد چراغ غصه ها را شعله ور کرد نميدانم چرا در خانه دل غروب آورد ودل را تيره تر کرد شبی تنها شدم .تنها ودلتنگ نيامد تا شبم را بی سحر کرد سکوت شاخه رابر هم زد .آری قناری را چرا بی بال وپر کرد نگاه مهربانش رنگ غم داشت شبم را با نگاهش تيره تر کرد سفر کرد وسفر کرد وسفر کرد دلم را از جدايی خسته تر کرد از اين خانه که گرم ودلنشين بود نميدانم چرا آخر سفر کرد سپيده چهره تاريک شب را برای ديدنش از اشک تر کرد
بازگشت
به نام الهه ي عشق دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست آمد صفاي خلوت اندوه را ربود آمد به اين اميد که در گور سرد دل شايد زعشق رفته بيابد نشانه اي او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق من بودم و سکوت و غم جاودانه اي آمد مگر که باز در اين ظلمت ملال روشن کند به نور محبت چراغ من باشد که من دوباره بگيرم سراغ شعر زان پيشتر که مرگ بگيرد سراغ من گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را در ديدگان غمزده اش جستجو کنم وين نيمه جان سوخته از اشتياق را خاکستر از حرارت آغوش او کنم چشمان من به ديده ي او خيره بود جوشيد ياد عشق کهن در نگاه ما آهي از آن صفاي خدايي زبان دل اشکي از آن نگاه نخستين گواه ما ناگاه عشق مرده سر از سينه برکشيد آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت آهي کشيد از سر حسرت که: اين منم! باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت من ديگر آن نبودم و او ديگر«او» نبود!
خیال تو
همه شب همسفر اين دل ديوونه منم آخرين مشتري شباي ميخونه منم شب رو شيشه سکوت مي نويسم مست مست عاشقي يعني جنون عاشقي يعني شکست مي دوني مثل جون پيشم عزيزي ولي چون سايه از من مي گريزي کدوم راه خطا رفتم که امروز گنه ناکرده با من مي ستيزي نمي رنجم اگر اي نازنينم به جرم عاشقي خونم بريزي خودت نيستي خيالت پيش رومه دوباره ديدن تو آرزومه جدا از عطر گرم اون نفس هات برايم زندگي کردن حرومه اگه روزي دلت با من نباشه خدا مي دونه کار دل تمومه...
وقتی که عاشقم شدی...
براي اون کسي که هر چند ديگه يادش نيست که چه روزاي خوشي رو با هم سپري کرديم و هيچ نشاني از آشنايي گذشته تو نگاه و صداش نيست ولي من هيچوقت نمي تونم فراموشش کنم .براي کسي که هميشه براي من بهترين بوده و خواهد بود... وقتي که عاشقم شدي پاييز بود و خنک بود تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود تنگ بلوري دلت درست مث دل من کلي لبش پريده بود همش پره ترک بود وقتي که عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي توقعت فقط يکم عاشقي و نوازش و کمک بود چه روزا که با هم ديگه مسابقه گذاشتيم که رو گل کدوممون قايق شاپرک بود؟ تقويم که از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد راستش دلم خونه ترديد و هراس و شک بود ديگه نه از تو خبري بود و نه از آرزوهات قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدک بود يادم مياد روزي رو که هوا گرفته بود و اشکاي سرخ آسمون آروم و نم نمک بود تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي عاشقيمون يه بازي شايد الک دولک بود نه باورم نميشه که تو اينو گفته باشي کسي که تا ديروز برام تو گل دنيا تک بود قصه با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت کسي که رو زخماي قلبم مث نمک بود...
آخرین دیدار
حرفشو نزن دیگه اسمشو نیار دیگه راهشو نگیر بزار بره این آخره کار دیگه اون بود که میگفت عاشقه گوشه ی دفترم نوشت پشت پازد به هر چی بود گذاشت به پای سرنوشت میگفت خراب عشقم کوچه نشین دوره گرد برق دو چشمش با دروغ بازم آتیش بازی میکرد چشاش میگفت دروغ میگه باید اینو میفهمیدم من دیگه دور اسمشو یک خط قرمز کشیدم راه نندازی آشتی کنون دیگه نه من دیگه نه اون همیشه بوده بینمون آش همون و کاسه همون از من چرا از اون بپرس به خاطر خدا بپرس اصلا چرا اومد ورفت از اینجا تا کجا بپرس اون به خیالش که میشد عشقو به آسمونی فروخت میخواست منو بسوزونه خودش گرفتار شد و سوخت قید همه چی رو زده٫ زده به سیم آخری ما دلش و زدیم و رفت سراغ یار دیگری وعده ما تا به ابد دیگه نه ممکن نه محال گذشته آب از سر من میره که میره بی خیال با همه خوب و بدش دست خدا میسپارمش من دیگه هیچ وقت نمیخوام نه نمیخوام ببینمش
***** وقتی که می رفتم در چشمه سار مردمکهایم عشقی نمی جوشید اما چرا٬ در دشت چشمانت سیلاب تند اشک جاری بود؟ وقتی که من -آوای رفتن می سرودم -با تمام شوق آیا امید بازگشتم در خیالت بود یا آخرین دیدارمان را گریه می کردی؟
شام مهتاب
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
کاش می شد
کاش می شد قلب ها آباد بود کینه و غمها به دست باد بود کاش می شد دل فراموشی نداشت نم نم باران هم آغوشی نداشت کاش می شد کاش های زندگی گم شوند پشت نقاب بندگی کاش می شد کاش ها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند کاش می شد آسمان غم گین نبود
رد پای قهر و کین رنگین نبود کاش می شد روی خط زندگی |