تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
همسفر

 

هر جا كه سفر كردم،تو همسفرم بودي

 

وز هر طرفي رفتم،تو راهبرم بودي

 

 با هر كه سخن گفتم،پاسخ زتو بشنيدم

 

 بر هر كه نظر كردم،تو در نظرم بودي

 

 در خنده من چو گل،در كنج لبم خفتي

 

 در گريه من چون اشك،در چشم ترم بودي

 

 در صبگاه عشرت،همدوش تو مي رفتم

 

در شامگاه غربت،بالين سرم بودي

 

 آواز چو مي خواندم،سوز تو به سازم بود

 

 پرواز چو مي كردم،تو بال و پرم بودي

 

 هرگز دل من بر تو،يار دگري نگزيد

 

 گر خواست كه بگزيند،يار دگرم بودي

 

 


 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/11/30 ساعت 11:22 PM |

ببین چگونه...
 

 

ببين چگونه مرا از خودم جدا کردند

 

غريبه ها که مرا با تو آشنا کردند

 

غريبه هاي عزيزي که از نهايت ذوق

 

مرا به مستي چشم تو مبتلا کردند

 

مرا به کوه نفس گير عاشقي بردند

 

 و از بلندترين قله اش رها کردند

 

هنوز چشم من از خواب صبح سنگين بود

 

که از ميان سياهي مرا صدا کردند

 

به پشت پنجره سبز و ساده اي بردند

 

 و پلک پنجره را رو به باغ وا کردند

 

به چشم من گل روي تو را نشان دادند

 

و در دلم هوس چيدنش بپا کردند

 

خلاصه، کاش به فردا نمي کشيد آن شب

 

 شبي که چشم مرا عاشق شما کردند

 

 

 

ديگر براي اينکه گريه نکنم هيچ بهانه اي ندارم گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است کاش چمدان

عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم وراه را بدون آن ادامه بدهيم

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند وتو اي کاش مرا مي

فهميدي حالا که مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه ...

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/11/28 ساعت 11:17 PM |

مدارا

 

اي آمده از نور در لحظه ديدار

 

وقتي که مي خواهي موسيقي احساس

 

شاد و روان باشد

 

سهم تو از دنيا

 

يک آسمان باشد

 

با من مدارا کن

 

يک بار باز از نو

 

با من که تقديرم

 

خورده گره با تو.

 

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/11/27 ساعت 9:29 PM |

ساحل آرامش

 

 

من تو را باغ شقايق خواستم

 

من تو را چون لاله لايق خواستم

 

پشت دريا ساحل آرامش است

 

از خدا يک موج و قايق خواستم

 

چون ربود از من نگاهت اشک را

 

جاي آن يک چشم عاشق خواستم

 

من به بازي زمان بازنده ام

 

مکث در چرخ دقايق خواستم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/11/26 ساعت 11:30 PM |

ولنتاین مبارک.....

 

 

 

سلام همراهان خوب من.

امیدوارم فردا روز قشنگ و شیرینی رو سپری کنید.

سبز باشید. عاشق باشید. پاینده باشید...

ولنتاین مبارک

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1384/11/24 ساعت 11:1 PM |

دو کبوتر

 

زندگی

حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

 

دو کبوتر بودند

هر دو هم لانه ی هم

هردو هم خانه ی هم

پر گشودند به صحرای بزرگ

شاد تا دامن دشت

لحظه ای چند گذشت

نغمه خواندند

روی هر شاخه نشستند

پریدند به شوق

نوک منقار به هم مالیدند

ناگه از سینه ی کوه

بانک تیری به هر دشت نشست

دو کبوتر با هم

بال در بال به خون غلتیدند

پر شکسته به هم مالیدند

لحظه ی آخر دیدار رسید

دیده در دیده ی هم یک صدا نالیدند

دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم

به وداعی گفتند

لحظه ای تلخ گذشت

هر دو در خون خفتند

ناگهان نغمه گوی

ناله برآوردند به کوه

ناله ای پر از اندوه

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است

زندگی دشت غم است

چه توان کرد در این شهر غریب

غم و شادی با هم است

اشک من می گوید:

قصه من همراه غم است

غم من کشت مرا

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است.

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1384/11/13 ساعت 11:22 AM |

هم صدا

اگه هم صدا بودي اگه هم صدام بودي
هيچ كي حريفم نمي شد
كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد
تو اگه خواسته بودي ،‌ آخ تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم ، عمر صدام كم نمي شد
اگه هم صدا بودي ، اگه هم صدام بودي
هيچ كي حريفم نمي شد
كوه اگه رو شونه هام بود ، كمرم خم نمي شد
اگه زخمي مي شدم به دست تو مرهم بود
زخم قيمتي من محتاج مرهم نمي شد
اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت
گل سرخ قصه مون تشنه ، شبنم نمي شد
تو اگه خواسته بودي

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1384/11/09 ساعت 10:35 AM |

برف

برف... برف... برف...

رها٬ سبک٬ آرام

دنبال چه هستند؟ به چه می اندیشند؟

رقص کنان٬ چرخ زنان

از اوج عزیمت کردند٬ بی هیچ غرور

رها٬ سبک٬ آرام

برفها قاصد دنیای ملائک هستند

وپیام آور گویای طبیعت

با من و مردم دیگر

سخن از عالم بالا دارند

حرفهایی گرم، پر انرژی، با شور

حرفهایی چون برف سفید

حرفهایی پاک

از عشق، از هجران، از صبر...

آنها میگوند:

پیمودن این راه دراز

از معشوق... تا معشوق

با سقوطی آرام... و صعودی آرام

دیدن اشک غریبانه به روی گونه

و به زیر پاهای بی خبران آب شدن...

و دوباره پرواز

تا اوج

این چنین است که عاشق، شود لایق معشوق

این چنین باید بود.

اما من

«همه را می­شنوم، می­بینم»

و از اینهمه آواز و نوا

بی تو

سردی و تنهایی سهم من است...

و با تو

رها، سبک آرام

تا اوج تو را خواهم برد...

 

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1384/11/07 ساعت 3:50 PM |

عاشق منتظر

 

 

 توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

توچشاش حلقه اشکه

توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه یاره

تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آبو خودش هم به غم اسیره

دست بیرحم زمونه عشقشو برده به دریا

حالا از خودش می پرسه میادش آیا و آیا ؟؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 1384/11/05 ساعت 1:1 PM |

با تو....

 

 

با تو بيدار شدم مست و هوشيار شدم
بي تو بيمار شدم سرد و بي تاب شدم
با تو آرام شدم شاد و خوشحال شدم
بي تو پژمرده شدم گل بيمار شدم طعمه خار شدم
با تومن زنده شدم اوج يك خنده شدم
بي تو من مرده شدم درد بي ناله شدم
با تو من آب شدم صاف و شفاف شدم همچو مرآت شدم
بي تو خاموش شدم چون شب تار شدم صيد مهتاب شدم
با تو آغاز شدم بال پرواز شدم
بي تو فرياد شدم داد و بيداد شدم
با تو همراز شدم شور آواز شدم

بي تو من تارشدم کوچک و خوار شدم

با تو من واژه شدم ايده تازه شدم
بي تو من نيست شدم رود خاموش شدم
با تو من نور شدم همچو فانوس شدم
بي تو من نار شدم آتش آه شدم

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1384/11/04 ساعت 10:52 PM |