![]() به نام نوازنده تار شکسته دل سلام یاران عاشقی دردی است که بی آن نه من و نه تو و نه هیچ انسانی که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست. دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید. عاشقی زیباست همچون لحظه دیدار .عاشقی زییاست......
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 جستجو
پیوندها
بروبچ باحال
برگه های سپید تحفه درويش قلب شکسته نوت بوک مجانی می خواهی؟ واگویه ها روز بارانی عشق و نفرت خيلي باحال نوشته هاي من عشق ممنوع کلبه اي به اندازه ما دو تن آسمان بي ستاره عشق و شعر کلبه عشق فقط قناري نه چيز ديگه آواي مهر ماه شب شعر من سلامم را تو پاسخگوی اين بار تولد کي...؟ سایه ماه گیلانه :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... بهار آمد...
همدلان سلام ... يک سال با تمام فراز و فرود آن _ گاه خوش و گاه نا خوش _ سر انجام سپري شد و سال نو جامه ابريشمين نرم و تازه بهار را در بر کرده و زيبايي ها و شکوهمندي خدا را از گونه اي ديگر به نمايش خواهد گذاشت. اميدوارم سال نو براي همه تان سالي پر از نکوئي و شادي و خرمي باشد همراه با سلامتي و سرفرازي و سرور و سعادت و برکت. نوروز بر همه تان خوش و ايام به کامتان باد. يک سال از عبور سپيد زمان گذشت يک عمر بر جوانه زرد خزان گذشت اکنون بهار با نفس گرم باد و بيد از خانه و خيال و خيابانمان گذشت انجير پير باغچه امشب نفس کشيد يعني که برف و شدت سرما از آن گذشت تنگ بلور ماهي سرخ آمدم به ياد وقتي که سال نو ز حصار مکان گذشت سنبل اگر به سفره ما مي زند لبي از عشق تازه ايست که بر باغبان گذشت حالا بيا به ديدن ما اي رفيق!حال تا عيد بر درست و غم از آستان گذشت حالا که سبزه بر قدم دوست مي کشند حالا بيا که صحبت ما بر زبان گذشت يک لحظه بود دولت زرين آفتاب روزي به ما رسيد و شبي از آسمان گذشت ايران وعيد را به رفاقت رسيده ايم آن را به جان خريدم و اين مهربان گذشت.
الهی
از آن لحظه که گِل مرا آفريدي از آن لحظه کز روح خود بر تن من دميدي از آن لحظه که قدسيان بر مَنِ گِل سجودي و درهاي جنت به رويم گشودي خطا کردم و ميوه چيدم و از اين خطا من چه ديدم شدم آدم و بر زمين آمدم من شدم عاشق و روي کين آمدم من همان لحظه قابيل قاتل شدم من همان لحظه انسان کاهل شدم من همان لحظه هابيل را کفن کردم همان لحظه انسانيت را دفن کردم همان لحظه دنيا پر از کفر و کين شد همان لحظه شيطان به روي زمين شد از آن لحظه انسان حيوان شدم من و بازيچه ي دست شيطان شدم من الهي مرا باز هم کن هدايت مرا دور کن از خطا و جنايت
چشمان ساحره
بشنو اينک يک نصيحت ساحره چشمهايت را بگير از پنجره چشم تو باشد بناي صد گناه رهگذر از چشمِ تو ماند به راه چشم تو جادوگر پير و جوان چشم تو زندان چشمان جهان چشم تو از رنگ شب مشکين تر است اشک چشمت از عسل شيرين تر است بَس نمودند التماس ساحره التماس از چشم او شد خاطره آري اينک چشم هاي ساحره مي رود بيرون ز قابِ پنجره جاي آن چشمان آبي آمده گوييا ياقوت نابي آمده ساحره که چشم هايش دشنه بود خود بر این چشمان آبی تشنه بود...
سر مشق عاشق
آسمون هم واسه ما گريه مي کرد دلامون پر شده بود از غم و درد حرف عشق من و تو بازي نبود کسي از عاشقيمون راضي نبود کسي باور نمي کرد ما عاشقيم حتي نازکترِ از شقايقيم عشقمون رو به جنون کشيده بود مثل عشق ما کسي نديده بود من و تو شهره شهرمون شديم پيش مردم ليلي و مجنون شديم اما هيچکس نمي دونه به خدا ما کجا ؟ ليلي کجا ؟ مجنون کجا ؟ دست سرنوشت براي لحظه اي ليلي و مجنون و برد رو تپه اي اما ما خوب مي دونيم يه لحظه هم نمي تونيم بمونيم کنار هم يه روزي قصه عشق ما دوتا مي شه سر مشق تمام عاشقا مي خونن مي فهمن از اين ماجرا عاشق يه روز مي شن از هم جدا مثل ليلي مثل مجنون مثل شيرين مثل فرهاد مثل هر کسي که بعد از
عقربه تلخ زمان
جور و جفاي مردمان قامت ما خميده کرد واي بر آن کسي که خون بر من و نور ديده کرد جان مرا به لب رساند ظلم زمين و آسمان روز مرا به شب رساند عقربه تلخ زمان من به زمين و آسمان پنجه ي زجه مي زنم پيش خداي مهربان سنگ به سينه مي زنم بوسه به درگهش زنم دست به دامنش برم شاکي شرمگينم و شکوه ز عالمش برم هان که خداي مهربان آدميان به هر زبان بين تمام عاشقان کرده جدايي و فغان يا رب ذوالجلال ما نيست دگر مجال ما مرغ دلش غمزده کن هر که کند ملال ما.
چند سخن از بزرگان
- خردمند به کار خويش تکيه ميکند و نادان به آرزوي خويش . (مولایم علی علیه السلام )
-چنان باش که به همه بتواني بگوئي چون من باش ! ( کانت )
- اشتباه را محکوم کن نه آنکه اشتباه از او سر زده . ( شکسپير )
- حرمت اعتبار خود را هرگز در ميدان مقايسه خويش باديگران مشکن . ( نانسي)
- بهترين انتقام فراموشي و بخشش است . ( ديل کارنگي )
- اشکهاي ديگران را به نگاههاي پراز شادي نمودن بهترين خوشبختي است . (بودا)
- اگر به جايي رسيدي فراموش نکن از کجا شروع کردی
نوشته های کوتاه
من نه هر لحظه، که چشمهايم را به روي تمام دنيا مي بندم تو را ميبينم به شادي حضور هميشگي ات در تک تک سلولهاي روح و جسمم دنيا را از چشم تو، نگاه ميکنم و همه چيز دلپذير ميشود دنيا را آنطور که هست مي پذيرم و مي بينم زيرا تو با مني يگانه ام
گوش کن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا چشم تو زينت تاريکي نيست پلک ها را بتکان کفش به پاکن و بيا و بيا تا جايي که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زماني روي کلوخي بنشيند با تو و خراميده شب اندام ترا مثل يک قطره آواز به خود جذب کند پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت «بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه ي عشق تر است»
زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ كبود توي يه صحراي دور يه برج پير و كهنه بود يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد از افق كبوتري تا برج كهنه پر گشود برج تنها سرپناه خستگي شد مهربونيش مرهم شكستگي شد اما اين حادثه برج و كبوتر قصه فاجعه دلبستگي شد اول فصه مونو تو مي |