|
آوای دل |
|
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... |
داشتم فکر مي کردم به صداي تولد تولد هر چيزي يک صداي خاص دارد تولد يک جوجه اردک , تولد يک
جوانه گندم , تولد يک نوزاد گاهي اوقات با گوش مي توان شنيدش گاهي وقت ها با چشم و گاهي هم
با هيچکدام خيلي وقت ها به اين فکر مي کنم که صداي تولد عشق را چگونه مي شود شنيد يا ديد و
يا ... چشيد در تصورات من صداي تولد عشق به صداي تولد يک پروانه شبيه است کرمي پروانه مي شود
آسمان را در مي نوردد و خود را به روشنايي مي رساند هر چقدر داغ , هرچقدر دور شايد بميرد , ملالي
نيست برايش و آدمي عاشق مي شود همه داشته هايش را در مي نوردد رها مي شود و خود را به
نور , به معشوقه اش مي رساند هر چقدر سرد , هر چقدر دور شايد بميرد , ملالي نيست برايش يادم
مي ماند , صداي تولد يک پروانه از عمق يک پيله تاريک به گوش مي رسد و يادم مي ماند صداي تولد
يک عشق هم , شايد , از عمق تاريکي هاي من از عمق پيله تنهايي هاي من اگر تلاشي براي رستن از
آن باشد ، به گوش خواهد رسید
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/29ساعت 9:33 PM توسط آوا |
براي هميشه امروز دور اسمت خط کشيدم با همه بدي و خوبي ديگه از تو دل بريم تو برام فقط يه خوابي که تو چشمام خونه داره تويي اون قصه کهنه که برام فايده نداره دلم عاشقت نمي شه اينو خوب بدون هميشه که من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه راه ما با هم يکي نيست ما زمين و آسمونيم برو از دلم جدا شو نمي شه با هم بمونيم برو با خاطره خوش از من خسته جدا شو اينه تقدير من و تو گريه بسه بي صدا شو...
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/29ساعت 11:9 AM توسط آوا |
خانه خراب تو شدم به سوي من روانه شو سجده به عشقت مي زنم منجي جاودانه شو اي کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم اي لحظه ساز عاشقي عاشق با تو بودنم روشن ترين ستاره ام مي خواهمت مي خواهمت تو ماندگاري در دلم مي دانمت مي دانمت اي همه ي وجود من نبود تو نبود من اي همه ي وجود من نبود تو نبود من
+ نوشته شده در شنبه 1385/01/26ساعت 5:21 PM توسط آوا |
وقتي تو رفتي بال وپرم رفت عمرم گذشت و آب از سرم رفت وقتي تو رفتي قلبم تو سينه آتش گرفت و خاکسترم رفت تنها تو بودي مرهم شب هاي دردم بي تو چي هستم خاموش وسردم وقتي تورفتي اين دل عاشق با من چه ها کرد با چشم گريون در کوچه ي عشق
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/22ساعت 9:31 PM توسط آوا |
ياد آن عهدي که در يک روز باراني ميان قلبهامان بسته شد عهد عشقي را که حتي آسمان زين عهد و پيمان خسته شد آن خدنگ پير از پيمان ما شاداب شد برف روي قله ها چون چشمه اي از آب شد عهدمان ورد زبان مردمان کوچه و بازار شد عهدمان فانوس شب هاي سياه و تار شد هر کجا متروکه اي شوريده اي دارد نهان ياد مي گردد در آنجا ياد از پيمانمان عهدمان گرچه عظيم و بي کران از عشق بود پايه هايش روي خشت سست بنيان گشته بود با نسيمي ناز و بادي کوچک و بي دغدغه عهدمان بشکست و ما رفتيم برون از مرحله
+ نوشته شده در شنبه 1385/01/19ساعت 12:21 PM توسط آوا |
نمي دانم چرا رفتي نمي دا نم چرا ، شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا ، تا كي، براي چه، ولي رفتي. بعد از رفتنت سم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنارپنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زیباي توام برگرد! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و تر ديد كسي ا از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو در راه عشق و و سرد است و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز هم براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/09ساعت 11:45 AM توسط آوا |
پشيمانم که يک روزي به تو گفتم تو را من دوست مي دارم همان روزي که با فانوس چشمان تو آتش خورد بر جانم پشيمانم پشيمانم درون زورق نوميدي اينک بانگ بر مي دارم که من از هر چه عشق و عاشقي باشد گريزانم ............... در اين ويرانه نمناک مي مانم و آواز پشيماني خود غمناک مي خوانم سپس چشمان خود را به روي هر چه هست مي بندم به روي عاشقان مست مي خندم به گيسوي پريشان نخورده دست مي خندم به هر چه عشق بي وصل است مي خندم
+ نوشته شده در شنبه 1385/01/05ساعت 2:0 PM توسط آوا |