![]() به نام نوازنده تار شکسته دل سلام یاران عاشقی دردی است که بی آن نه من و نه تو و نه هیچ انسانی که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست. دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید. عاشقی زیباست همچون لحظه دیدار .عاشقی زییاست......
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 جستجو
پیوندها
بروبچ باحال
برگه های سپید تحفه درويش قلب شکسته نوت بوک مجانی می خواهی؟ واگویه ها روز بارانی عشق و نفرت خيلي باحال نوشته هاي من عشق ممنوع کلبه اي به اندازه ما دو تن آسمان بي ستاره عشق و شعر کلبه عشق فقط قناري نه چيز ديگه آواي مهر ماه شب شعر من سلامم را تو پاسخگوی اين بار تولد کي...؟ سایه ماه گیلانه :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... قبول کن...
قبول کن که ديگه تنها شدي
از تو باید می گذشتم...
ازتوباید می گذشتم ولی افسوس نتونستم توعروسک بودی ومن آخرقصه دونستم تووجودخالی تو جزدروغ هیچی ندیدم کاش میشد به این حقیقت پیش ازاینها می رسیدم سوختم و سوختم وساختم هرچی داشتم به پات باختم کاش تورو از روز اول مثل امروزمی شناختم آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سرسپردن دل سپردن به سراب درسکوت خویش مردن یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود عشق ونقاشی میکردیم نقش ما خورشید وماه بود بعدازاون واژه نوشتیم جمله هامون ستاره چین بود مثل دریا آبی بودیم...
نمی خواهم...
نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند
نمي خواهم کسي نقش رخت در خاطرش ماند
نمي خواهم نگاهي در نگاه تو در آميزد
نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي
نمي خواهم کسي يارت شود در عالم مستي
نمي خواهم به جز من باکسي باشي
نمي خواهم براي هر کسي تو مرهمي باشي
نمي خواهم کسي با يار من حتي سخن گويد
اگر چه قاصدم باشد تا که پيغام من گويد
نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم
مبادا مرده اي زنده شود با او سخن گويد
میدانم....
سه_چهار دقيقه سکوت به احترام ورود اولين دلتنگي مي دانم سهمي از روزهاي آمدنت نخواهم داشت ديشب جاي آخرين نگاهت را در انتهاي چشمانم به خاک سپردم که براي تقديري اين چنين زخمي يک علامت سؤال جواب تمام بودن ها بود من در تو نا تمام مانده ام که براي گذشت از تمام مرزهاي وجودت باز خواب بودنت را ديده بودم خواب ديده بودم هنوز پشت آن ديوار هاي کاه گلي به بهانه بازيهاي کودکانه از من پنهان مي شدي اما پس چرا سهم تو از مستي اين دو استکان ترک خورده در پيش من به يادگار است ميدانم براي آنوقت مرا در خواب نديده اي....
من همونم...
من همونم که هميشه
|