تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
قبول کن...

 

 

قبول کن که ديگه تنها شدي
کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي
بهونه نداري بيدار بموني
بگي عاشقي بي اون خواب نداري
توي اين جهان بايد تنها باشي
هميشه کنجه اتاقت بميري
ديگه رفته اون روزاي عاشقي
که واسش شعر بگيو اشک بريزي
به خدا من ميدونم دوسش داري
ولي قسمت نبوده با هم باشين
فراموش کن عشقتو تا بتوني
دوباره شعر بگيو زنده باشي
خيلي سخته که ازش دل بکني
فراموش کني واسش شعر نخوني
ولي چاره اي نمونده ميدوني
بهترين کاره که تنهاش بذاري
تا ببينه بي وفايي يعني چي
دوريو صبرو جدايي يعني چي
اگه تنها شدي اون بالا يکي
هميشه يادته تا تنها نشي

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1385/02/28 ساعت 6:4 PM |

از تو باید می گذشتم...

 

 

 

ازتوباید می گذشتم

ولی افسوس نتونستم

 توعروسک بودی

 ومن آخرقصه دونستم

 تووجودخالی تو

جزدروغ هیچی ندیدم

 کاش میشد به این حقیقت

 پیش ازاینها می رسیدم

 سوختم و سوختم وساختم

 هرچی داشتم به پات باختم

 کاش تورو از روز اول

 مثل امروزمی شناختم

 آخه عشق یعنی شکستن

عاشقانه سرسپردن

 دل سپردن به سراب

 درسکوت خویش مردن

یه روزی یه روزگاری

 حرف بین ما نگاه بود

 عشق ونقاشی میکردیم

 نقش ما خورشید وماه بود

 بعدازاون واژه نوشتیم

 جمله هامون ستاره چین بود

مثل دریا آبی بودیم...

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1385/02/23 ساعت 9:21 AM |

نمی خواهم...

 

نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي

 

براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي

 

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

 

نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند

 

نمي خواهم کسي نقش رخت در خاطرش ماند

 

نمي خواهم نگاهي در نگاه تو در آميزد

 

نمي خواهم به غير از من  بگيرد دست تو دستي

 

نمي خواهم کسي يارت شود در عالم مستي

 

نمي خواهم به جز من باکسي باشي

 

نمي خواهم براي هر کسي تو مرهمي باشي

 

نمي خواهم کسي با يار من حتي سخن گويد

 

اگر چه قاصدم باشد تا که پيغام من گويد

 

نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم

 

 مبادا مرده اي زنده شود با او سخن گويد

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 1385/02/12 ساعت 9:32 PM |

میدانم....

 

 

سه_چهار دقيقه سکوت به احترام ورود اولين دلتنگي

مي دانم سهمي از روزهاي آمدنت نخواهم داشت

ديشب جاي آخرين نگاهت را

در انتهاي چشمانم به خاک سپردم

که براي تقديري اين چنين  زخمي

يک علامت سؤال جواب تمام بودن ها بود

 

من در تو نا تمام مانده ام

که براي گذشت از تمام مرزهاي وجودت

باز خواب بودنت را ديده بودم

 

خواب ديده بودم

هنوز پشت آن ديوار هاي کاه گلي

به بهانه بازيهاي کودکانه

از من پنهان مي شدي

اما پس چرا سهم تو از مستي  اين دو استکان ترک خورده

در پيش من به يادگار است

 

ميدانم براي آنوقت مرا در خواب نديده اي....

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1385/02/08 ساعت 9:31 PM |

من همونم...

 

 

من همونم که هميشه
غم وغصم بي شماره
اونيکه تنها ترين
حتي سايه ام نداره
اين منم که خوبيامو
کسي هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت
همه هستي شو باخته
هر رفيق راهي با من
دوسه روزي همسفر بود
ادعاي هر رفاقت
واسه من چه زودگذربود
هر کي بازمزمه عشق
دو سه روزي عاشقم ش
 عشق اون باعث زجر
همه دقايقم شد
اونکه عاشق بود عمري
از جدا شدن مي ترسيد
همه هراس وترسش
به دروغش نمي ارزيد
چه اثرازاين صداقت
چه ثمرازاين نجا بت
وقتي قد سرسوزن
به وفا نکرديم عا دت

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1385/02/02 ساعت 11:55 PM |