تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
انگیزه های خاموشی

 

پس آدم _ابوالبشر _ به پيرامون خويش نظاره کرد* و بر زمين عريان نظاره کرد* و به آفتاب که رو در مي پوشيد نظاره کرد* و در اين هنگام،بادهاي سرد بر خاک برهنه مي جنبيد* و سايه ها همه جا بر خاک مي جنبيد*و هر چيز ديدني به هياءت سايه يي در آمده در سايه اي عظيم مي خليد*و روح تاريکي بر قالب خاک منتشر بود*و هر چيز بسودني دستمايه وهمي ديگر گونه بود*و آدم ، ابوالبشر به جفت خويش در نگريست* و او در چشم هاي جفت خويش نظر کرد که در آن ترس و سايه بود*و در خاموشي در او نظر کرد*و تاريکي در جان او نشست*

 

و اين نخستين بار بود،بر زمين و در همه ي آسمان ، که گفتني سخني ناگفته ماند*

 

 

پس چون هابيل به قفاي خويش نظر کرد قابيل را بديد*و او را چون رعد آسمان ها خروشان يافت*و او را چون رودخانه ها پيچان يافت*و برادر خونش را بسان سنگ کوه سرد و سخت يافت*و او را دريافت *و او را با بد انديشي همراه يافت ،چون ماده ميشي که نوزادش در قفاي اوست*و او را چون مرغان نخجير با چنگال گشوده ديد*و برادر خونش را به خون خويش آزمند يافت*و هابيل در برادر خويش نظر کرد*و در چشم هاي او شگفتي و ناباوري بود*و در خاموشي به جانب قابيل نظر کرد*و در آيينه ي مهتاب در جانش با شاخه ي نازک رگ هايش شکست*

 

 

 

و اين خود نخستين بار نبود ،بر زمين و در همه ي زمين،که گفتني سخني بر لبي ناگفته مي ماند*

 

 

 

و از آن پس بسيارها گفتني هست که ناگفته مي ماند*چون  ما _تو و من _  به هنگام ديدار نخستين *که نگاه ما و از آن پس به هم در ايستاد و گفتني ها به خاموشي در نشست *و از آن پس چه بسيار گفتني هست که ناگفته مي ماند بر لب آدميان*بدان هنگام که کبوتر آشتي بر بام ايشان مي نشيند*به هنگام وداع و _ از آن بيش _ بدان هنگام که باز مي گردند تا با قفاي خويش در نگرند*

 

 

 

و از آن پس ، گفتني ها ، تا ناگفته ها بماند انگيزه هاي بسيار يافت*

           

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1385/04/18 ساعت 11:15 PM |

دریغ
 

 

بي شکوه و غريب و رهگذرند

يادهاي دگر ، چو برق و چو باد

ياد تو پرشکوه و جاويد است

و آشناي قديم دل، اما

اي دريغ!اي دريغ! اي فرياد!

با دل من چه مي تواند کرد

يادت؟ اي ياد من ز دل برده!

من گرفتم لطيف ، چون شبنم،

هم درخشان، و پاک، چون باران،

چه کنند  اين دو ، اي بهشت جوان!

با يکي برگ پير و پژمرده؟

 

|+| نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 1385/04/15 ساعت 12:41 PM |

سخني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست

مي وزد از سر اميد، نسيمي؛
ليك تا زمزمه اي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به روش
ناروني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست
***
پشت درهاي فرو بسته
شب از دشنه دشمني پر
به كنج انديشي
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زيرفشار شب
كج،
كوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگويم ؟ سخني نيست

در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست
ونذر اين ظلمت جا
جزسيا نوحه شو مرده زني
نيست

ورنسيمي جنبد
به رهش نجوا را
ناروني نيست
چه بگويم؟
سخني نيست...
|+| نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 1385/04/12 ساعت 12:20 PM |

طلسم عشق
در روشني آمدن روزگار وصل
من حرمت گل را به جهان هديه كرده ام
 در لحظه هاي زندگيم زين طلسم عشق
من خاطره آن مه خود زنده كرده ام
شبها كه بي نصيب گل و غافلم ز خود
در آرزوي آمدنش گريه كرده ام
 مست از مي وجود گل و عاشق از اميد
 جان را فداي حس چنان غمزه كرده ام
 پايان شام هجر شد آخر نصيب من
 خود را نثار لطف همان لحظه كرده ام

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1385/04/09 ساعت 0:25 AM |

تصویر در قصیده

غم ازدرون مرا متلاشي كرد
 كاهيده قطره قطره تنم در زلال اشك
 من پيشرفت كاهش جان را درون دل
 احساس مي كنم
احساس مي كنم كه تو بخشيده اي به من
اين پرشكوه جوشش پر شوكت غرر
 در من نه انتظار و نه اميدي
 اميد بازگشت تو ؟
 بي حاصل
من از تو بي نيازتر از مردگان گور
 ديگر به من مبخش
 احساس دوست داشتن جاودانه را
با سكر بي خيالي
اعصاب خويش را
 تخدير مي كنم
 من قامت بلند تو را در قصيده اي
با نقش قلب سنگ تصوير مي كنم

|+| نوشته شده توسط آوا در جمعه 1385/04/02 ساعت 2:15 PM |