![]() به نام نوازنده تار شکسته دل سلام یاران عاشقی دردی است که بی آن نه من و نه تو و نه هیچ انسانی که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست. دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید. عاشقی زیباست همچون لحظه دیدار .عاشقی زییاست......
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 جستجو
پیوندها
بروبچ باحال
برگه های سپید تحفه درويش قلب شکسته نوت بوک مجانی می خواهی؟ واگویه ها روز بارانی عشق و نفرت خيلي باحال نوشته هاي من عشق ممنوع کلبه اي به اندازه ما دو تن آسمان بي ستاره عشق و شعر کلبه عشق فقط قناري نه چيز ديگه آواي مهر ماه شب شعر من سلامم را تو پاسخگوی اين بار تولد کي...؟ سایه ماه گیلانه :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... عید مبعث مبارک...
محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود.او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت می گذرانید.ـ آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق دراندیشه بود كه ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید:بخوان!ـ محمد درهراسی به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت:بخوان!ـ این بار محمد بابیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم.صدا پاسخ داد:ـ بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید، آدمی را از لخته خونی آفرید، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترین است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بیاموخت.و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند. بعثت رسول عشق و ایمان. نیکی و عرفان. حضرت محمد مصطفی( ص) بر شما تهنیت باد. امید است در سایه خداوند متعال و فرستاده اش محمد امین سبز باشید و پایدار. ایام به کام....
سودای غم...
اشک چشمم اثري در دل ِ جانانه نکرد آخر اين سيل، رهي باز در آن خانه نکر د آنچنان کرد به جان، آتش ِ سوداي غمت کاتش شمع، ببال و پر پروانه نکرد مست و آسيمه سر، از خانه برون آمد و هيچ رحم بر حال ِ دل ِ عاشق ديوانه نکرد جز غم ِ خانه بر انداز تو اي گنج مراد غم عشق دگري، در دل ِ ما خانه نکرد گردش ِ چشم سيه مست تو را، هر کس ديد نظري بر مي و بر گردش پيمانه نکرد دوش واعظ سخن از روضه ي رضوان مي گفت: خرّم آنکس که چو من، گوش به افسانه نکرد ...
کسی مثل هیچکس من همانم که همچون هيچکس در تنهايي کساني قدم ميگذارم و آنها را در آيينه ي بي کسي و در تابلوي رسوايي نشان همگان مي دهم. من همانم که بي نشان در بي کسي همگان به دنبال کسي مي گردم که هيچ بودنم را به يکتايي تبديل کند . پس مرا ياري ده که با درد بي کسي بسازم و يا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هيچکسي بيابم تا با هم به مرز يکتايي رسيم و در يک قدمي پايان به سرآغاز آغاز برسيم...
بهار غریب
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم من به سرگشتگي آهوي دشت من به تنهايي خود مي مانم من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي گيسوان تو به يادم مي آيد من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي شعر چشمان تو را مي خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترين راز وجود برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد تو تماشا كن كه بهار ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريكي مي گذر و تو در خوابي و پرستوها خوابند و تو مي انديشي به بهار ديگر و به ياري ديگر نه بهاري و نه ياري ديگر حيف اما من و تو دور از هم مي پوسيم غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست از سر اين بام اين صحرا اين دريا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو اين غم شيرين را با خود خواهم برد
عاشقان مغرور....
کاش می شد بر بندم کوله بارم را بگذ رم از این زمین خاکی تا ناکجای آسمان ها بروم نه... چشم بندم تا انتهای زندگی را بدوم تلخی این لحظه ها دیدنم را تاب نیست بزرگ رنجیست زندگی ماندنم را نای نیست راه من بیراهه بود اینک اینجاست ژرفای تاریک زندگی که مرگ، شیرین تر از زندگی زندگی، تلخ تر از مرگ وفقط تکرار درد، درد، درد می خواهند بربایند همه احساسم را پرده هایم، رنگ هایم را ودر آن اندیشه تا ربایند عمق نگاهم را چه عبث فکر پلیدی... من جا گذاشتم روزی در چشمانت نگاهم را واز آن پس دیدم اشکهایت در گریزند همه وقت نکند اشک آب کند بشوید ببرد نگاهم را آه که این بیهوده است همچو کوه است غرور تو ومن استوار و در دل بیقرار شکستن من از آنم ترس است بعد وصل آن خطوط موازی بر زبان ها افتد قصه ی ما عاشقان مغرور وآن هنگام که شاگردی دراندیشه ی وصال ماست معلم فریاد برآرد عاشقان مغرور هرگز به هم نمی رسند این درس امروز ماست...
بمون
بمون که شب سایه زده
قدم به قدم با خیال
طبع من چون باران در به در چون يک عشق روز و شب مي گردم با خبر از همه کس بي خبر از دل خويش دل سراسر شور است دل سراسر عاشق دل سراسر با تو يک سبد خاطره را ... پر پرواز من و تو تا اوج يک صميميت زيباست هديه اس از يک دوست يا سلامي که تو با يک لبخند گفته بودي که رسانند به من هوس قمري عاشق بتماشاي غروب بارش بي خبر يک احساس و نگاه گذران تو بر اين غمزده ها زندگي در اين جاست زندگي در پر يک پک پروانه زندگي اشک تو در حسرت يک خاطره است زندگي پاک ترين لحظه يک تنهايي زندگي بارش باران و اميد زندگي بوسه يک عاشق دلباخته بر معشوق است زندگي تکيه کلامي است سراسر احساس که تو از مهر و وفا هديه دادي به غريبي تنها در عجب فکر من اين تفسير است که تو را دريابم من لبانم به ندائي مستند قطره اشک من اط صبح سخن مي گويد در سفر نامه من مرگ سراسر خواب است عشق هر صبح سلامي به صبا مي خواند باد در دفتر من خانه تکاني دارد باوفاتر ز قلم هيچ نديدم به سفر بي تمنا مي نگارد همه مستي را بلبل از شوق به من کرد سلام خنده اي بر لب من پاسخي بود به احساس تو اي زيبا روي سفري با تو بخواب من نخوابم به تماشاي غروب من به باران شب عشق آن چنان دل بستم که در آن وقت ندانم به کجا خواهم رفت. *** آشنايي پشت سر راه مرا مي آيد من تنم مي لرزد از ديدين يک لحظه او عاشقم عاشق يک دانه برف عاشق پر زدن از شوق و سرور عاشق يک غم دلگير که من مي دانم چه پيامي است ز فرداي تو مست ز خويش شاهد من همه جا ... شاهر من همه جا يک راز است راز من پاک ترين حادثه زندگي است سخن از پنجره اي معنا دار سخن از روز و شبي بي معنا پاره از اوقات من به شب مي نگرم راه اين خواب دلان چون شبي تاريک است گرچه شب در نظرم روشن و بي پايان است تو که از خويشنت نداري خبري تا فلک راه نهان خواهي رفت از گل باغ حقيقت تو بپرس به تو او خواهد گفت که خطا خواهي رفت من تو را خواهم خواند هر کجا خواهم بود هر کجا باشم من با دل کوچک خود نغمه اي خواهم خواند و تو را خواهم گفت و تو را خواهم ديد خسته از راه و سفر سبزه اي خواهم يافت مي نشينم به کنارش که سراسر سبزه است گوش مس دهم به آوازهاي غريبانه تنهاترين پرنده باغ درازکشان به آسمان مي نگرم من چه تنهايم چه تنها ناگهان چشم من از دور و برم حيران شد سبزه و باد و چمن آسمان ابر سفيد شايدم يک باران خوش ترين نغمه يک تنهايي با درختان قد آراسته ي سبز و قشنگ عشق و احساسا و وفاداري يک سايه به من من چه گرمم از تو اي آفتاب تو خواهي رفت و شب حکايتي است ديگر. من با خدا به خدا
|