|
آوای دل |
|
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... |
می توانی به من آرامش باران بدهی یا به آرامش من رخصت طو فان بدهی مي توانی که در اندیشه من رخنه کنی و به این قافیه ها معنی عصیان بدهی یا من از روم توام یاکه تو از زنگ منی می توانی که بر این قائله پایان بدهی من که از جهل تنم تا به ابد می سوزم می توانی به تنم آیه عمران بدهی آه وقتی که تو باشی به کسی حاجت نیست می توانی که خدا باشی و فرمان بدهی
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/06/26ساعت 0:36 AM توسط آوا |
بي تو تمام لحظه هايم ساکت و سرد اي التيام هر غم و بيماري و درد دل بسته ام هر شب به ديدار تو مهدي بنما نظر بر قلب بيمارم تو مهدي آدينه ها را مي شمارم تا بيايي آخر بگو اي مونس زهرا کجايي اي انتظار عاشقان مهدي زهرا با من بخوان شعر حضور بي صدا را بال پرستوها همه فرش قدومت شالي ز گلهاي شقايق روي دوشت آيينه حق آيه ي انا فتحنا موعود من اي يوسف زيباي زهرا ياران تو در انتظارت بي قرارند در سايه خورشيديت کاشانه دارند اي يوسف گمگشته ي زهراي اطهر آنک بيا از انتهاي بدر و خيبر از ديدگانم خون چکد،مهدي کجايي شب به سحر بيدار مانم تا بيايي صد خاطره دارم از من از اعجاز نامت مهدي بيا تا جان دهم در راه پاکت نیمه شعبان. عید عاشقان بر شما مبارک باد سبز باشید و پاینده در پناه حق
+ نوشته شده در شنبه 1385/06/18ساعت 1:2 AM توسط آوا |
خنده کن اي دوست که من حسرت دل قضا کنم نيست مگر نوبت ما ،دين دلم ادا کنم شور در افکنم بيا ياري اين فقير کن دست مرا بگير تا غلغله اي به پا کنم هيچ نگو که دير شد، دور فلک به نام ما من ز حضور دايمت خانه دل بنا کنم روح مرا جلا بده ، صيقل آينه بده دست به دست من بده تا که دلم فدا کنم نوبت خنده من و عشوه گري هاي تو شد خواهم از اين بندِ تبه، جمله تن رها کنم شوق من و نگاه تو ، دست من و دامن تو اين گره هاي کور را با نظر تو وا کنم .
+ نوشته شده در شنبه 1385/06/11ساعت 9:15 AM توسط آوا |
تو مي آيي
کجا يا کي؟
نمي دانم
تو مي آيي
پس از شب هاي دلتنگي
براي صبح يکرنگي
نمي دانم
تو مي آيي
براي باور بودن
دمي با عشق آسودن
نمي دانم
تو مي آيي
نگاهت آشنا با من
سلامت بوي پيراهن
نمي دانم
تو مي آيي
پس از باران
به دستت شاخه اي ريحان
نمي دانم
تو مي آيي
سبک چون پر
براي لحظه ي برتر
نمي دانم
تو مي آيي
چو آيينه
دلت شفاف و بي کينه
نمي دانم
تو مي آيي
براي من
براي کوري دشمن
نمي دانم
تو مي آيي
تنت شبنم
دلت بي غم
نمي دانم
تو مي آيي
خدا با تو
تمام لحظه ها باتو
نمي دانم
تو مي آيي
تو مي آيي
چرا امشب نمي آيي؟
نمي دانم
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/06ساعت 11:11 PM توسط آوا |
برای اونی که آرزو میکردم خواننده شعرم باشد: من هنوز از عطر نفس های تو سر شار سرور چشم من ٬چشمه زاینده اشک گونه ام بستر رود. کاشکی همچو حبابی بر آب ٬ در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود. شب تهی از مهتاب٬ شب تهی از اختر٬ ابر خاکستری بی باران٬ پوشانده اسمان را یکسر. ابر خاکستری بی باران دلگیر است٬ و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس! سخت دلگیر تر است. شوق باز آمدن سوی توام هست٬ -اما٬ تلخی سرد کدورت در تو٬ پای پوینده ی راهم بسته. وای٬باران-باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما٬ -چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه٬ عاقبت هستی خود را دادم. آه سر گشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا؟ در پی گمشده ی خود٬ به کجا بشتابم؟ تو اگر باز کنی پنجره را ٬ من نشان خواهم داد ٬ به تو زیبایی را. بگذر از زیور و آراستگی من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد. زندگی رویا نیست. زندگی زیباییست. می توان٬بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی. می توان ٬از میان فاصله ها را برداشت. قصه ی شیرینیست . کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد. باز هم قصه بگو٬ تا به آرامش دل٬ سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم. در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک٬اما ایا باز می گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد! من چه می دانستم٬ دل هر کس دل نیست قلبها٬ز آهن و سنگ قلبها٬بلی خبر از عاطفه اند من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو بد بختم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور؟ -هیچ من چه دارم که سزاوار تو؟ -هیچ تو همه هستی من٬تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟ -همه چیز تو چه کم داری؟ -هیچ. آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی -راستی شعر مرا می خوانی؟ نه٬دریغا٬هرگز باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی -کاشکی شعر مرا می خواندی!- گاه می اندیشم٬ خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی٬روی تو را کاشکی می دیدم. شانه بالا زدنت را ٬بی قید و تکان دادن دستت که٬ -مهم نیست زیاد- و تکان دادن سر را که٬ -عجیب٬عاقبت مرد؟ داستانها دارم٬ از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو. از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو٬ بی تو می رفتم٬ تنها و صبوری مرا٬کوه تحسین می کرد. با من اکنون چه نشستها٬خاموشیها با تو اکنون چه فراموشیهاست. چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خا نه اش ویران باد! حرف را باید زد! درد را باید گفت! سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستیست آشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟ تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند.
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/06/05ساعت 11:29 AM توسط آوا |
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
+ نوشته شده در جمعه 1385/06/03ساعت 10:23 PM توسط آوا |
همچو نسيم ازين چمن پاي برون كشيده ام
شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام
حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود
تا تو زمن بريده اي من ز جهان بريده ام
تا به كنار من بدي بود به جا
قرار دل رفتي و رفت راحت از خاطر آرميده ام
چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون
اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/02ساعت 10:15 AM توسط آوا |