|
آوای دل |
|
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... |
غريبي بودم و گم كرده راهي ولي من، چشم اميدم نمي خفت اميد خسته ام از پاي ننشست دو تنها و دو سرگردان، دل از بي همزباني ها فسرده مپرسيد ، اي سبكباران مپرسيد!
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
دو بي كس ز خود بيگانه،
از هستي رميده از اين بي درد مردم،
رو نهفته شرنگ نااميدي ها چشيده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/10/03ساعت 8:49 AM توسط آوا |