![]() به نام نوازنده تار شکسته دل سلام یاران عاشقی دردی است که بی آن نه من و نه تو و نه هیچ انسانی که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست. دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید. عاشقی زیباست همچون لحظه دیدار .عاشقی زییاست......
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 جستجو
پیوندها
بروبچ باحال
برگه های سپید تحفه درويش قلب شکسته نوت بوک مجانی می خواهی؟ واگویه ها روز بارانی عشق و نفرت خيلي باحال نوشته هاي من عشق ممنوع کلبه اي به اندازه ما دو تن آسمان بي ستاره عشق و شعر کلبه عشق فقط قناري نه چيز ديگه آواي مهر ماه شب شعر من سلامم را تو پاسخگوی اين بار تولد کي...؟ سایه ماه گیلانه :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... رویا....
با اميدي گرم و شادي بخش با نگاهي مست و رويايي دخترك افسانه مي خواند نيمه شب در كنج تنهايي بيگمان روزي ز راهي دور مي رسد شهزاده اي مغرور مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مي درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش تار و پود جامه اش از زر سينه اش پنهان بزير رشته هايي از در و گوهر مي كشاند هر زمان همراه خود سويي باد ... پرهاي كلاهش را يا بر آن پيشاني روشن حلقه موي سياهش را مردمان در گوش هم آهسته مي گويند آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو در جهان يكتاست بيگمان شهزاده اي والاست دختران سر مي شكند از پشت روزنها گونه ها شان آتشين از شرم اين ديدار سينه ها لرزان و پر غوغا در تپش از شوق پندار شايد او خواهان من باشد ليك گويي ديده شهزاده زيبا ديده مشتاق آنان را نمي بيند او از اين گلزار عطر آگين برگ سبزي هم نميچيند همچنان آرام و بي تشويش مي رود شادان براه خويش مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مقصد او ... خانه دلدار زيبايش مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند كيست پس اين دختر خوشبخت ؟ ناگهان در خانه مي پيچد صداي در سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر اوست ... آري ... اوست آه اي شهزاده اي محبوب رويايي نيمه شبها خواب ميديدم كه مي آيي زير لب چون كودكي آهسته مي خندد با نگاهي گرم و شوق آلود بر نگاهم راه مي بندد اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبايي اي نگاهت باده اي در جام مينايي آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي ره بسي دور است ليك در پايان اين ره ...قصر پر نور است مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش مي خزم در سايه آن سينه و آغوش مي شوم مدهوش بازهم آرام و بي تشويش مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مي درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت مردمان با ديده حيران زير لب آهسته ميگويند دختر خوشبخت ...!
|