|
آوای دل |
|
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... |
بنام خداوند عشق آفرین فقط سلام ... می خوام جواب نامه بدم همیشه جواب نامه دادن واسم سخت بوده باید جواب نامه یه آشنا رو بدم که همونجوری که خودش گفته نمی تونم حدس بزنم کیه آخه خودش گفته من آی کیوم پایینه ولی شاید بتونم حدس بزنم کی هستی ولی اینجا... واسم نوشتی یه زمان واست عزیز بودم ولی بعدا فهمیدی که منم یکی از اون نامردای عالمم.محض اطلاع بادبادک عرض می کنم گاهی وقتا زمانه بازیایی داره که باعث می شه آدما به نامردی کردن رو بیارن... گفتی فکر نمی کردی که مرگ مامانم روی من یکی تاثیر بذاره ولی گذاشت...خدا واسه هیچکس نخواد خیلی سخته تحملش سنگ می خواد. گفتی تو مگه احساسم داری؟؟؟ نمیدونم بی احساس بودنو از اطرافم یاد گرفتم .فکرمی کنم اینطوری بهتر باشه...حال بابا و خواهرمو پرسیدی اونا خوبن به لطف اطرافیان... راستی تو را با ما چه کار مگه نگفتی من خیلی پستم؟؟؟؟؟ چفدر خوبه آدم واسه یه ذره هم که شده خودش باشه و اون نقاب لعنتی رو از روی صورتش برداره و واسه خودش بگه،واسه خودش دوست داشتنی باشه،دل من که از دستم شاکیه،می دونم چرا... ولی آدمیزاده دیگه یه دفعه متنفر میشه و یه دفعه دل می بازه. قانون نداره.... ولی تنها چیزی که خوب می دونم اینه که صبور بودن خیلی سخته ولی بهترین راه... می گن واسه نوشتن باید احساس داشت ،تنهایی،عاشقی،خوشحالی،ناراحتی،غصه و ... من الان نمی دونم چه احساسی دارم . از بیرون خوشحالم و مدام مجبورم بخندم تا به دیگران ثابت کنم بهترین شرایط رو دارم ولی از داخل غمگینم و ناراضی،به خاطر اینهمه غم که داره رو دلم سنگینی میکنه و هیچ سنگ صبوری ندارم،تنها کسی که منو هیچوقت تنها نمی ذاره خداست،خداست که تو بدترین شرایطم آدمو تنها نمیذاره. این وسط گیر کردم،خوب فکر کنم اینا علائم دیوانگی خفیف باشه،بازم خدا رو شکر مال من خفیفه ،هر کس دیگه ای جای من بود با این همه گرفتاری مبتلا به دیوانگی شدید می شد.وای که آدم گاهی چقدر احتیاج به محبت دارهاصلا من فکر می کنم ما بخاطر این که محبت ببینیم محبت می کنیم.اگه همه ما می دونستیم که چقدر می تونیم روی دیگران تاثیر گذار باشیموضع اینجوری نبود،مطمئنم که بهتر بود... ولی کجاست کسی که آدمو درک کنه و حرف آدمو بشنوه... می دونی گاهی شنونده بودن آدم رو آزار می ده .حس رادیو بودن اصلا خوب نیست.فردا هم روز توست ولی من در غم امروزم که شاید عاشقانه تر می شد گذراند... حقیقت چیز دیگری است که نه من فهمیدم نه تو...آخه اینجا یه مشکلی هست ،تو در دنیای خود غوطه وری و من در دنیای تو... تو هم به خانواده ات سلام برسون در هر حال منم به سبک خودم میگم یا علی مددی...
+ نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت 10:36 AM توسط آوا |
چهارمین یلدای بی او بودن هم گذشت... چهار یلداست که مادر رو کنارم ندارم.این یلدا هم بدون او در اشک و آه گذشت.انگار همین دیروز بود آخرین یلدایی که مادر داشتم... خنده ها و محبت هایش رو هیچوقت از یاد نمی برم... دی ماه برام یاد آور پرکشیدن مادره،اول زمستان هشتاد و سه روزی که مادرم پر کشید... گاهی وقتا فکر میکنم چقدر زود از پیش ما رفت،مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ام و ستوده ام، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم. مادر فراموشت نمی کنم و همیشه دوست دارم ،یلدات مبارک....
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 5:7 PM توسط آوا |