![]() به نام نوازنده تار شکسته دل سلام یاران عاشقی دردی است که بی آن نه من و نه تو و نه هیچ انسانی که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست. دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید. عاشقی زیباست همچون لحظه دیدار .عاشقی زییاست......
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 جستجو
پیوندها
بروبچ باحال
برگه های سپید تحفه درويش قلب شکسته نوت بوک مجانی می خواهی؟ واگویه ها روز بارانی عشق و نفرت خيلي باحال نوشته هاي من عشق ممنوع کلبه اي به اندازه ما دو تن آسمان بي ستاره عشق و شعر کلبه عشق فقط قناري نه چيز ديگه آواي مهر ماه شب شعر من سلامم را تو پاسخگوی اين بار تولد کي...؟ سایه ماه گیلانه :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... آبی-خاکستری-سیاه
برای اونی که آرزو میکردم خواننده شعرم باشد: من هنوز از عطر نفس های تو سر شار سرور چشم من ٬چشمه زاینده اشک گونه ام بستر رود. کاشکی همچو حبابی بر آب ٬ در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود. شب تهی از مهتاب٬ شب تهی از اختر٬ ابر خاکستری بی باران٬ پوشانده اسمان را یکسر. ابر خاکستری بی باران دلگیر است٬ و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس! سخت دلگیر تر است. شوق باز آمدن سوی توام هست٬ -اما٬ تلخی سرد کدورت در تو٬ پای پوینده ی راهم بسته. وای٬باران-باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما٬ -چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه٬ عاقبت هستی خود را دادم. آه سر گشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا؟ در پی گمشده ی خود٬ به کجا بشتابم؟ تو اگر باز کنی پنجره را ٬ من نشان خواهم داد ٬ به تو زیبایی را. بگذر از زیور و آراستگی من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد. زندگی رویا نیست. زندگی زیباییست. می توان٬بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی. می توان ٬از میان فاصله ها را برداشت. قصه ی شیرینیست . کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد. باز هم قصه بگو٬ تا به آرامش دل٬ سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم. در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک٬اما ایا باز می گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد! من چه می دانستم٬ دل هر کس دل نیست قلبها٬ز آهن و سنگ قلبها٬بلی خبر از عاطفه اند من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو بد بختم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور؟ -هیچ من چه دارم که سزاوار تو؟ -هیچ تو همه هستی من٬تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟ -همه چیز تو چه کم داری؟ -هیچ. آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی -راستی شعر مرا می خوانی؟ نه٬دریغا٬هرگز باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی -کاشکی شعر مرا می خواندی!- گاه می اندیشم٬ خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی٬روی تو را کاشکی می دیدم. شانه بالا زدنت را ٬بی قید و تکان دادن دستت که٬ -مهم نیست زیاد- و تکان دادن سر را که٬ -عجیب٬عاقبت مرد؟ داستانها دارم٬ از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو. از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو٬ بی تو می رفتم٬ تنها و صبوری مرا٬کوه تحسین می کرد. با من اکنون چه نشستها٬خاموشیها با تو اکنون چه فراموشیهاست. چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خا نه اش ویران باد! حرف را باید زد! درد را باید گفت! سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستیست آشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟ تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند.
|