تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
آبی-خاکستری-سیاه

 

برای اونی که آرزو میکردم خواننده شعرم باشد:

من هنوز از عطر نفس های تو سر شار سرور

چشم من ٬چشمه زاینده اشک

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب ٬

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود.

شب تهی از مهتاب٬

شب تهی از اختر٬

ابر خاکستری بی باران٬ پوشانده

اسمان را یکسر.

ابر خاکستری بی باران دلگیر است٬

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!

                                                                       سخت دلگیر تر است.

شوق باز آمدن سوی توام هست٬

                                                 -اما٬

تلخی سرد کدورت در تو٬

پای پوینده ی راهم بسته.

وای٬باران-باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما٬

-چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه٬

عاقبت هستی خود را دادم.

آه سر گشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا؟

در پی گمشده ی خود٬ به کجا بشتابم؟

تو اگر باز کنی پنجره را ٬

من نشان خواهم داد ٬ به تو زیبایی را.

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد.

زندگی رویا نیست.

زندگی زیباییست.

می توان٬بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی.

می توان ٬از میان فاصله ها را برداشت.

قصه ی شیرینیست .

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد.

باز هم قصه بگو٬

تا به آرامش دل٬

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک٬اما ایا

باز می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

من چه می دانستم٬

دل هر کس دل نیست

قلبها٬ز آهن و سنگ

قلبها٬بلی خبر از عاطفه اند

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو بد بختم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

-هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟

-هیچ

تو همه هستی من٬تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟

-همه چیز

تو چه کم داری؟

-هیچ.

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

-راستی شعر مرا می خوانی؟

نه٬دریغا٬هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

-کاشکی شعر مرا می خواندی!-

گاه می اندیشم٬

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی٬روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را ٬بی قید

و تکان دادن دستت که٬

-مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که٬

-عجیب٬عاقبت مرد؟

داستانها دارم٬

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو.

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو٬

بی تو می رفتم٬ تنها

و صبوری مرا٬کوه تحسین می کرد.

با من اکنون چه نشستها٬خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشیهاست.

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم؟

خا نه اش ویران باد!

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستیست

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد؟

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند.

 

|+| نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 1385/06/05 ساعت 11:29 AM |