تبليغاتX
آوای دل
آوای دل
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست...
او


 در اين عيش خوش عشاق اگر چه لب فرو بستم
ولي باور بداريدم که من از بود " او " مستم
 من از مه روي شيرينم , فقط خال رخش ديدم
 نميدانم چه شد بر من؟ که ناگه از درون جستم!
 برون از عالم خاکي , دمي با " او " نشستم من
 زدم پيمانه اي با " او " بشد دل , از کف و دستم
 بگفتا دلبر طناز :"دلت از من چه خواهد؟ گو 
" بگفتم:"باش و با من مان,که هردم با تو من هستم!

 

در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را كه در يك زندگي , در يك بودن زندگي را به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته وفريادم زير شلاق سايه ها شكسته كوير بي تاب تنم در تمناي دستان تو ميسوزد با من بمان

حتي به اندازه يك لحظه

|+| نوشته شده توسط آوا در شنبه 1385/07/15 ساعت 1:5 PM |