|
آوای دل |
|
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... |
چهارمین یلدای بی او بودن هم گذشت... چهار یلداست که مادر رو کنارم ندارم.این یلدا هم بدون او در اشک و آه گذشت.انگار همین دیروز بود آخرین یلدایی که مادر داشتم... خنده ها و محبت هایش رو هیچوقت از یاد نمی برم... دی ماه برام یاد آور پرکشیدن مادره،اول زمستان هشتاد و سه روزی که مادرم پر کشید... گاهی وقتا فکر میکنم چقدر زود از پیش ما رفت،مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ام و ستوده ام، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم. مادر فراموشت نمی کنم و همیشه دوست دارم ،یلدات مبارک....
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 5:7 PM توسط آوا |