|
آوای دل |
|
عشق بافتن جامه ای است که تار و پودش رشته هایی از قلب ماست... |
چه آرام آمدي و چه آرام در حال رفتني بدون خداحافظي حتي دستي هم به عنوان اشاره برايمان تکان ندادي تنها چند بار با باريدنت به آمدنت و بودنت اشاره کردي و حال با نباريدنت اشاره به عزم رفتنت داري... و چه سنگدلند مردماني که هيچ توجهي به رفتنت ندارند و تمام هم و غمشان آمدن آن ديگريست. نه به آن ديگري هم توجه ندارند، تمام توجه شان به لباسهاي نو و چيدن سفره هفت سين است. به راستي چند نفر از انبوه نفراتي که بر سر هفت سين مي نشينند، با شروع سال نو يا مقلب القلوب را نه فقط با زبان بلکه با دل نيزمي خوانند؟ و چند نفر از آنها که به نو شدن لباسهايشان توجه دارند به تازه شدن دلهايشان نيز... مي دانم که اندکند... دوست دارم دستانت را بگيرم و مانع از رفتنت شوم به راستي چند نفر به اين کار تصميم گرفته اند؟ چند نفر پاکي و صداقت و يکرنگي تو را به هزار رنگي بهار ترجيح داده اند؟ چند نفر؟ نمي توانم... به تنهايي نمي توانم مانع از رفتنت شوم. به راستي که همانند کودک معصومي هستي که در حالي لب مي گزد با چشماني اشک باربه پستوي خانه پناه مي برند، تو هم هماني که به پستوي خانه دل پناه مي بري... و چه معصومي تو و چه زيباست چشمان اشکبارت... و چقدر يکرنگي، به يکرنگي صداقت به رنگ سپيد... و چه کس تا به حال يکرنگي بهار را ديده است؟ چرا هيچ وقت خودش را به درستي نمايان نميکند؟ گاهي چشمانش اشکبار است و گاهي با تابش مستقيم آفتاب بر لبش چه کسي او را مي شناسد؟ تازه داشتم به وجود يکرنگي و صداقت پي مي بردم در زير دانه هاي برفت. که چه بي باک و با محبت مي باريدند تنهايم نگذار... تو به مانند آنهایی که با تو آمدند و قبل از تو رفتند تنهایم نگذار... با تو عاشق شدم...نگذار اين اين صداقت را به دست فراموشي بسپارم تنهايم نگذار... داشتم با تو حرف مي زدم... چرا نمي ماني؟ بمان با چشمهاي اشکبارت بمان با زيبايي هايت بمان.. رفتي؟ چه زود رفتي و چه آرام خداحافظ خداحافظ زمستان... و سلام بهار هزار رنگ.... خوش آمدی... بهارتان مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 11:34 PM توسط آوا |